.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

340

گاهی اوقات آدمی باید در زندگی حسرت چیزهای زیادی را بخورد ؛ حسرت همان مترادف خاطرات ست ؛ خاطرات اتفاق افتادند و یاداوری میشوند اما حسرت ها نه ؛ خاطرات تلخ ست چون انتهایش میرسد به دیگر نیست ؛ اما حسرت ها شیرین چون انتهایش میرسد به ای کاش بود ؛ دوست دارم ؛ لذت میبرم از وصل بودن به تو ؛ اینکه در هر کجای زندگی ام کسی نگاه کند اسمی بویی صدایی از تو حس کند لذت دارد ؛ تو میتوانی بگویی خودآزاری اما من یک خودآزارم که خودآزاری را دوست دارم ؛ چون لذت دارد ؛ من نمیتوانم اصلا حسرت نخورم ؛ زمانی که خسته ام ؛ قبل از خواب ؛ زمان گوش کردن موسیقی و ... میرود ؛ همینجوری برای خودش هرکجادلش میخواهد میرود و حسرت میبافد ؛ مثلا حسرت اینکه تو در آشپزخانه با همان لباس نازک ِ کوتاه بایستی و سرگرم آشپزی باشی و من آنقدر نگاهت کنم که اندازه ی همه ی این سال ها از حضورت سیر شوم حسرت اینکه با همان ذوق بچه گانه ام بنشینم روی کابینت هایی که اسمشان را گذاشته بودیم "سکوی لذت دیدن آشپزباشی" و مرحله به مرحله آشپزی کردن ات را تماشا کنم ، تماشای آن وسواس دلچسبی که برای ته دیگ برنج ات به خرج میدهی : حسرت اینکه یک فیلم دو ساعته را چهار ساعته نگاه کنیم ، میدانی گاهی اوقات فکر میکنم که آدم ها چطور یک فیلم دو ساعته را دوساعته نگاه میکنند ، حسرت اینکه دم به دقیقه بپرسی فلان جا چه شد ، آن آقاهه چه گفت ، آن خانومه چه کار کرد و من چنان با آب و تاب برایت دوباره و صدباره توضیح اش دهم که انگار نه انگار من هم بار اول است که این فیلم را میبینم یا حسرت اینکه در سرمای استخوان پوک کن زمستان با هم قدم بزنیم ، اندازه ی همه پیاده روهای این شهر قدم بزنیم دستت را محکم قلاب کنی در دست هایم و تا می توانی سُر بخوری و من با همان ذوق احمقانه ی همیشگی ام ، ناجی زمین نخوردنت بشوم حسرت اینکه موقع بیرون رفتنم ، تـــو بدون معطلی بگویی مراقب خودت باش حسرت اینکه اواسط آبان شروع کنی به بافتنِ بافتنی هایم ، و من سر بروم از فرط شوقِ شال گردن و دستکش و کلاه جدیدم حسرت آن لحظه ای که پشت تلفن همانطور که صدایت قاطی صدای هود آشپزخانه و سرخ کردنی های روی گاز و تلویزیون است و میگویی امشب دارم برایت آشپزی میکنم ، جایی نرو حسرت اینکه یک روز بگویی دلم یک غذای پر پنیر میخواهد ، یک پیتزای پر پنیری لازانیایی چیزی ، در جوابش بشنوی امشب ببرمت پیتزا بخوریم ؟ جاشو انتخاب کن حسرت اینکه صبح های امتحان داشتنت مثل بقیه مرد ها نگویم ماشین و بردار برو مراقب باش به جایی نزنی و توهم ذوق کنی که ماشین را میدهم دستت ؛ صبح بلند شوم از خوابم بزنم و تو را ببرم و توی راه هم نه آهنگی نه حرفی که مبادا تمرکزت بهم بخورد وقتی داری دوره میکنی و بعد هم  بروم توی پارک کنار دانشگاه وسط این گرما منتظرت بمانم که برگردی و یک عالمه لبخند از دور تحویلم دهی و بگویی خراب کردی و جریمه خراب کردنت هم یکصد بوسه باشد ؛ حسرت اینکه شرط بندی کنیم که اگر امتحانت را خوب دادی یکصد بوسه کنمت و اگر بد دادی یکصد بوسه بکنی ؛  حسرت اینکه مریض که میشوی درد هایت را با:اااه تو هم که همیشه مریضی جواب نگیری بیایم در اغوش بگیرمت و کنارهم دراز بکشیم و سرت را توی سینه ام پنهان کنم و بعد با نگرانی ای که میخواهم در چهره ام نبینی در گوشت بگویم پاشو برو زیر دوش اب یخ تب کنی تا صبح پاشویت کنم با حال بدت بخندی و محکم تر بغلت کنم  میدانم همه ی زن ها باید کسی را داشته باشند که بشود بی وقفه به او تکیه کرد چه توی احساس ،چه توی جاهایی که همراه میخواهی و چه هر جای دیگری حسرت اینکه تکیه گاهت باشم حسرتِ بعضی چیزها به مانند داغ میماند ،به نظرم اصلا باید در لغت نامه ها " داغ " را مترادف حسرت حساب میکردندمیدانی ؟ گاهی اوقات در زندگی ، خودت میمانی و داغ یک خروار حسرت دست نخورده و بعد بین خودت و خودت وا میمانی ، که چگونه تنها باید از پس این همه حسرت بر بیایی ؟!

#مهدی_اقتدار

پ ن یک )

خَلِصنا من الیادِش یا رَب 

سبحانکَ فقطخَلِصنا...

پ ن دو )

اینها حرف های قبل از وصال نیست که بعد ازوصال فراموش شود اینها اعتقاد ست ؛ پخته ست ؛ حرف های قبل از وصال داغ است اما اعتقاد پخته ؛ هر داغی یک روز سرد میشود اما هیچ پخته ای بعد از مدتی خام نمیشود

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی