.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

326

بار بعد نیامد که ببینمت ؛ بار بعد نیامد که برایت از قبل نوشته باشم که بار بعد ببینمت میخواهم با تو معاشقه کنم ؛ نیامد که برایت ازقبل نامه هشدار داده باشم که میخواهم آبستن ات کنم ؛ هم توراهم خودم را ؛ دوست داشتم این را از قبل نـوشـتـه بودم برایت ؛ عزیزجان ؛ بـارِ بعدی باهم معاشقه خواهیم کرد ؛ با همان شانه چوبی ام موهایت را شانه میکردم ؛ آه که چقدر لذت دارد ؛ برخلاف علم زیست که میگوید مــو ها حس ندارند ؛ از نظرم مــو ها مرکز احساس ست ؛ مرد و زن هم ندارد ؛ هر چقدر هم که خسته و درمانده باشی دست های آن یک نفر که میرود لای موهایت حتی اگر موهایت مرتب باشد و بهم بریزد باز هم انگار تمام وجودت را گرفته میان دست هایش دارد خستگی را میکشد بیرون ؛ انگار که قلبت را فشار میدهد با دست هایش خمهای ابرویت میپاچد بیرون ؛ چرا علم این نوع درمان را پایه گزاری نمیکند؟ که دفترچه بیمه ات را بگیرد عینکش را بگذارد نوک بینی اش همانطور که سرش را به نشانه تاسف تکان میدهد روی برگ دفترت بنویسد تــا آخر عمر هر روز یکساعت بعد از شام بصورت ممتد ؛ دست هایش ؛

میخواستم بار بعد که میبینمت معاشقه کنیم ؛ روحمان را آبستن کنیم آنقدر پوزیشن در ذهنم دارم که رد خور ندارد که میگیرد ؛ معاشقه که فقط در رخت خواب نیست من میتوانم به اوج لذت برسم همان زمانکه آستین پیراهن مردانه ام را مرحله به مرحله با دقت تا میکنی تا آرنج بالامیدهی و آخر سر هم برای محکم تر شدن اش دوضربه محکم روی آخرین تا میزنی با کف دست هایت ؛ معاشقه کنیم همان زمانکه بند های کتونی ات باز میشود میان خیابان میگویی صبر کن بند کفشم را ببندم و من جای زودباش زودباش گفتن خودم جلوی پایت زانو بزنم و بند هایت را ببندم ؛ معاشقه کنیم وقتی نگاهمان از آستین پیراهن و بند کفش کم کم ؛ کم کم میآید بالا میرسد به چهره هایمان ؛ لبخند هایمان باید تحریک آمیز باشد ! بعضی ها فکر میکنند آدمهـــا تا وقتی کم سن و سال اند عشق برایشان همه چیز ست ؛ که تا وقتی کم سن و سال اند عشق میشود خواب و خوراک شان ؛ نه عزیز جـــان عشق رابطه نیست ؛عشق خاصیت آدم هاست آدم های عشق ازهمان سن و سال کم دیوانه اند دیوانگی هایشان را کنار خودشان بزرگ میکنند ؛ هنوز هم دلم میخواهد معاشقه کنیم ؛ هنوز هم همان آدم عشق ام ؛ هنوز هم میتوانم چشم هایم را روی ضعف هایت ببندم ؛ هنوز هم همینکه دوستم داشته باشی برایم کافیست ؛ فرق کرده ام توقعات ام بیشتر شده ؛ حالا اولویت رابطه برایم امنیت ست اینکه ایمان داشته باشم که خواهی ماند ؛ اما هنوز هم دلم بوسه های ناگهانی میخواهد ؛ آغوش های ناگهانی ؛ قهر و آشتی کردن های بیخودی ؛ حالا اولویت ام در رابطه تکیه گاه بودن و تکیه کردن توست  حالا فرق کرده ام ؛ ترجیح میدهم اضطراب هایت را ارام کنم ؛ اما هنوز هم دیوانگی هایم را دارم ؛ حالا یک مرد با تمام دیوانگی ها و تغییر هایش برایت مینویسد که بار بعد که میبینمت میخواستم دلت را قرص کنم ؛ که بدانی اشک ها و دلتنگی های گاه و بیگاهت را درک میکنم ؛ دلت را قرص کنم که بتوانی چشم هایت را ببندی و برای چند لحظه هم که شده ترس هایت را از آینده به آغوش خودم بسپاری ؛ بار بعد ببینمت میخواهم با تو معاشقه کنم ؛ میخواهم روحم و روحت را آبستن کنیم ؛ میخواهم توهم مزه آبستن شدن را مزه کنی ؛ مزه وجود طفل یاد من را در وجودت ؛ وجود طفلی که هیچوقت بدنیا نمیآید هیچ وقت هم سقط نمیشود

 

چرا این پست با عجله نوشته شده؟!!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی