مردی که امروز عاشقت میشه ؛ عاشقش میشی ؛ مردیه که تا امروز خیلی از هم جنس هات ازش متنفر بودند ؛ زنی که امروز عاشقـــش میشی و عاشقت میشه ؛ زنیه که همین چند وقت پیش دنیای یک مــردرو ریخته بهم ؛ واسه دوست داشتن و حس عـلـاقـه زاویه دید و ماده و تبصره تعیین نکن ؛ دوست داشتن فرق داره با عقل با فلسفه با منطق شاید عاشق نشی ؛ نشی ؛ نشی ؛ یکباره مِهرِ خلاف ترین مرد شـهر بشینه کف دلت ؛ شاید عاشق نشی ؛ نشی نشی مِهرِ هرزه ترین زن شهر پخش شه کف دلت ؛ توی دوست داشتن دنبال خوب و بد طرفــت نباش ؛ هیچ عاشقی تا بحال از روی عقل عاشق نشد ؛ عشق درگـیـر عقل و منطق نخواهد شد ؛ برای همین هیچوقت نمیتونی بایادآوری  و متذکرشدن صفات بد و ناپسند طرفت بعد از جدایی مِهرِش رو ازدلت کم کنی ؛ برای همینه که بعد از هزار بار دودوتا چهار کردن تو دلـــیلِ دوست داشتن فردِ مورد نظرت به معروف ترین دیالوگ سینمای ایران خواهی رسید : این لعنتی چی داره که عاشقش شدم من ؟! اینوواسه تومیگم ؛ واسه تو که در جواب حالا چجوری فراموشت کنم ؟ خیلی از اونچیزی که فکر میکردم ساده تر گفتی به بدی هام فکرکن ؛ متنفرمیشی از من ؛ در کمد رو باز کردم پیراهن چهارخونه آبی رو برداشتم ؛ عطرت خورد توی صورت : عطر شیرین و سنگین دخترونه ؛ اونقدر بوش تند و قوی بود که انگار همین الان اسپری شده بود روی لباس ؛ نشستم لب تخت با تن خیس ؛ چشم هام رو بستم ؛ نفس عمیق ... عمیق ... عمیق تر.. کشیدم تو ... روحم رو کشید بیرون برد به همون زمان همون مکان ؛ همون غروب دوشنبه همون کوچه ی شیری بن بست اول ؛ یکمدت که ندیدمت دلم تنگ شد برات ؛ وقتی که دیدمت بغلت کردم و برای چند دقیقه بی حرکت موندی ازت خواستم توی همون حالت بمونیم ؛ همون روز عطر رو اسپری کرده بودی نه ؟!! میدونستی آخرین هم آغوشیمون خواهد شد ؛ توی بی حرکتی سرت رو گذاشتم روی سینه ام صدای قلبم رو میشنیدی تندتر شده بود دست هات روی کمرم حرکت میکرد نقش میکشید ؛ با حرکت انگشت هات خستگی رو مشت مشت از بدنم بیرون میکشیدی ؛ آروم درگوشت گفتم ایمان آوردم به معجزه دست هات ؛ خنده هات بدنت رو توی اغوشم تکون میداد ؛ حرفم خنده نداشت ؛ نفس عمیق داشت ؛ وقتی که خوابیده بودی و همونجور که بهت زل زدم به خیلی چیزا فکر میکردم که هیچوقت بهت نگفتم ، لذت داشت ؛ لذت میبردم وقتی با وجود اینکه کنارمی دلم تنگ میشه و بیدارت میکنم و غر میزنی وقتی که عطر تنت رو تنم و لباسام مونده و دلم نمیخاد از بین بره. وقتی که به بهونه ی خستگی یا فیلم دیدن سرتو در نزدیک ترین فاصله ی ممکن به قلبم میذارم که بالا پایین شدن سینى و نفس کشیدنم رو حس کنی بفهمی تند تر میشه وقتی که نزدیکمی که باورت شه کنارتم آره این عطر مال همون موقعست که بهشت رو تجربه میکردم .بهشت آغوشت ، بهشت دستات بهشت با آرامش نگاه کردنات و لمس کردنت . همه ی اینا باعث میشه الان با یادآوری بدی هات فراموشت نکنم ؛با گذرزمان فراموشت نکنم ؛ با عقل و منطق نتونم حکم دل رو عوض کنم از اون کوچه از اون زمان پرت میشم تو زمان حال ؛ چه کار کنم بااین  پیراهن ؟ هاان فهمیدم ؛ این پیراهن رو هم به بهونه کهنه شدن میزارم تو بقچه ی لباس های رد کردنی ؛ بزار کسی دیگه از پوشیدن و عطرش لذت ببره این بهتره از اینکه من بپوشم و عذاب بکشم .

پ ن یک

او هنوز میتوانست به همه چیز بخندد و بگوید " بجهنم ! " و این از شرایط لازم سلامت روانی ست..

من میتونستم بخندم و زیر لب بگم لعنتی چه عطری هم داشت و این از شرایط لازم عدم سلامت روانی ست