نمیتواند مرا ارضا کند ؛ آن چیزی که میخواهم نیست ؛ اما بد هم نیست ؛ ارضـا نشدم ؛ قیدش را زدم ؛ هدفون ها را از گوشـهـایـم درآوردم ؛ موزیکی که نمیتواند ارضاکند به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد ؛ ساعت به وقت دوازده شب ؛ ظلماتِ مطلق ؛سنگین ای هیکل ام را انداختم رویش ؛ فلش دوربین ایفون را روشن کردم تکیه داده بودم به روشویی ؛ تمام حرف های دخترکِ شیطان هنوز یادم هست ؛ زندگی کن ؛ خوب باش ؛ تو نیازی به قرص و دارو نداری ؛ همه اش تلقین ست ؛ بلند شو ؛ شروع کن ؛ از آنطرف هنوز صدای آن مرد در مغز من رژه میروند ؛ بی استرس ؛ به زندگیت برس .....

صورت ام را نزدیک آیینه میکنم ؛ گرمای نفس هایم را حس میکنم ، منصرف میشوم ؛ باز زیر زیرکانه خودم را در آیینه نگاه میکنم ، نه باید یکجا تمام شود ؛ راست میگفتند ؛ دیگر نمیخورم و تمام ! دیگر از امشب نیازی به نوروتیلیپتیلین و لیتیوم و بوپروپیون و فلوکستین  و پروپرانول ندارم ؛ از امشب دیگر نخواهم خورد ؛ چه تصمیم قاطعانه ای بود ؛ برق را خاموش کردم روی تخت خوابیدم ؛ به سقف نگاه میکردم ؛ برنامه هایم را چیدم ؛ اما ... اما ناگهانی صورتت را در فاصله میلیمتری صورتم حس کردم ؛ نباید بهم میریختم ؛ چشم هایم را میبندم ؛ ناگهـانـی یاد هم آغوشی های بی تصویر یکساعتـه افتادم ؛ حالت ام را عوض کردم به سمت راست خوابیدم ؛ ناگهانی تصورت کردم ؛ تصور کردم روی بازوی دست راستم سرت را گذاشته ای و خوابیده ای ؛ من هم موهایت را تار به تار با دست چپ از هم جدا میکنم میآورم روی صورتت در حالی که چشم هایت بسته است لعنت ؛ چه تصور خوبی بود ؛ اما من نباید بهم میریختم ؛ به طرف چپ خوابیدم ؛ خیالم راحت شد که دیگر پوزیشنی نمانده که بخواهد تورا یاداوری کند ؛ اما ... ؛ به پهلوی چپ خوابیدم چشم هایم را بستم ؛ تمام بدنم را منقبض کردم تا تو نباشی تا تورا دفع کن ؛ باز هم آمدی ؛ اینبار دست راست تو زیر سرمن بود ؛ با دست چپت داشتی ته ریشم را لمس میکردی ؛ من نباید ببازم ؛ نه ؛ دمر خوابیدم همان حالت خواب همیشگی ام ؛ بالشت را بغل کردم وخوابیدم ؛ اینبار فرصت ندادی که حتی سعی کنم به تو فکر نکنم ؛ تصورت نکردم ؛ تصور شدی ؛ در همان حالت ؛ داشتم زیر گلویت را مثل یک سگ گرسنه حریصانه بو میکشیدم ؛ باختم ؛ روبه روی آینه ایستادم

به چشم هایم خیره شدم ؛ گفتم نخوری ؟! باید بخوری ؛ مگر خرمغزت را گاز گرفته ؟! نخوری که مدام به در و دیوار خیره شوی و انگشتهای دست و پایش را تصور کنی ؟! نخوری که تا یک صدای ریز و جیغ امد یاد زنجیرِ دورِ مچِ پایِ راستش کنی ؟! نخوری که هر وقت استحمام میکنی تصورش کنی که نشسته و برایش موهایش را شانه میزنی ؟! نخوری که در خیالت بنشینی کف دست هایش را یکساعت بازی بازی با ناخن ات بخارانی بعد ناخن هایت را بو کنی و دلت غنج برود که بویش را میدهی ؟! نخوری که بروی همان لباسی که همیشه به تن داشت را بخری و عطرش را هم بزنی به لباسش و شب موقع خواب در آغوش بگیری اش ؟! نخوری که دلت برای خنک بازی هایش تنگ شود ؟! نخوری که افکارش صبح و شب امانت را ببرد ؟! باید بخوری ؛ باید قوی باشی ؛ قلبت را دلت را ناقص کرده نگاه نکن که هرکس که میخواند مسخره میکند تو دل و قلبت ناقص است انسان کامل نیستی ؛ باید قرص هایت را بخوری که از حالت انسانیت خارج نشوی ؛ راست میگویند ؛ چه کسی به بوی عرق دست معشوقش ؛ به پابندش ؛ به ... اهمیت میدهد ؛ کسی که این چیز ها را نمیفهمد ؛ نباید در محضر کسی از این مسائل حرف بزنی ؛ اینجا معشوق آلت تولید مثل ست و آلت رفع نیاز ؛ اینجا اگر از این حرف ها بزنی متهم خواهی شد به کودکـی ؛ به نفهمیدن ارتباط ؛ راست میگویند حق با آنهاست ؛ برو بخور پسر برو 

#مهدی_اقتدار

پ ن یک )

خوردم ؛ همه شان را خوردم ؛ یک پوکساید ده هم اضافه تر !

اما صبح میرفتم سرکار تصور کردم از پنجره داره نگام میکنه!

پ ن دو )

اون : فیلم چطور بود ؟

من  : نمیدونم، ولی نیم رُخت خیلی قشنگه