همیشه همین بوده هیچوقت دقیق همان ای نشد که میخاستم ؛ معشوقه ام که رفت یکماه اول کارم دعا برای برگشت اش بود بعد که خبر ازدواجش را شنیدم احساسم را اصلاح کردم ؛ نفرین نکردم من فقط خاستم بداند که هیچکس مثل من نمیشود برایش ؛ فقط میخاستم بفهمد هیچکس مثل من دوستش نداشتم ؛ من برای بدبخت شدنش دعا نکردم هیچ چیز هیچوقت سرجایش نبود دقیق نبود ؛ برگشت ، اما چه برگشتی ؟ من این برگشت را یکسال پیش میخاستم نه حالا که یکسال است با شوهرش زندگی میکند ؛ من نخاستم که او و زندگی اش زهرمار شوند ؛ من فقط خاستم ته دلش یکروز بفهمد اما حالا ؟! حالا که دیگر او یک زن به تمام معناست ؟ در برابر تک تک دلبری هایش خودم را کنترل کردم از خودم طردش کردم ؛ طردش کردم که بچسبد به شوهرش به من دلگرم نباشد ؛ شاید هرکسی از پشیمان شدن رفتن معشوقه ش خوشحال شود شاید هر کسی از به بن بست رسیدن معشوقه ی رفته اش دلش خنک شود که بلاخره دنیا جوابش را داد ؛ اما مراکه میشناسی ؟ مریضم ؛ از زمانی که بازگشت اعصابم بهم ریخت و غمگین شدم با تمام ضرباتی که زد آنقدر عصبی و غمگین شدم که کارم به بیمارستان کشید خب میدانید باز هم الان مثل قبل شدم دست آخر همیشه همین میشوم ؛ همیشه هم همین بوده است ؛ هنگامی که از شلوغی های اطراف خودم خسته میشوم و با خودم فکر میکنم که من چقدر تا توانسته ام دور و برم را پر کرده ام و از دست همه کلافه میشوم ؛ فکر میکنم شبهای نجف چقدر راحت بودم چقدر حالم خوش بود از خودمم می‌بُرم و دلم یه تنهایی محض میخواهد که نه کسی باشه نه چیزی نه حرفی. یه هیچِ مطلق. بعد خواهم افتاد به جان فکر کردن به خود خوری! مثل یک جور خود درگیری مزمن. آنقدر در اتاق خودم را حبس میکنم که دوستانم از اینهمه سکوتم شاکی میشوند خب توضیحش سخت ست که من در حال حاضر دلم فقط خودم را میخواهد تا باهم کنار هم آرام شویم تا آروم شوم زمان میخواهم تا بشوم همان مهدی : همیشه هم بعد از این پروسه میرسم به این که به جهنم که این زندگی همان نیست که میخواهم. به درک که دستم به خیلی چیزا نمیرسد. اصلاً همه‌ی خواستن‌ها و نشدن‌های دنیا به یک ورم. و اینطوری میشود که تصمیم می‌گیرم برم در فاز بی‌خیالی و باز هی دور و برم رو شلوغ میکنم که باز خواهم افتاد رو دنده‌ی هر چه پیش آید خوش آید، که باز پایه‌ی هر دیوونه بازی شدم، که هی دارم با خودم تکرار میکنم من آدمِ انتظار نیستم، من به رسیدنِ هیچ روز خوبی اعتقاد ندارم. من مومنم به همین روزایی که دارن زود میگذرن، دارن تموم میشن. نمیخوام یک روزی وقتی ته تهش هیچی نشد حسرتِ خوشی نکرده‌ی این روزامو بخورم. و حالا دارم دوباره انقدر دور و برم رو شلوغ میکنم تا باز خسته بشم و ببُرم و پناه بیارم به تنهایی مطلق. که هر بار این سیکل رو از اول شروع میکنم با خودم میگم به جهنم که این زندگی اونی نیست که میخوام. به درک که دستم به خیلی چیزا نمیرسه. اصلاً همه‌ی خواستن‌ها و نشدن‌های دنیا به یه ورم هرگز نپرس حال و بال و احوال من چطور است، خوبم همینطوری بیخود سر به هوا!