| مـــــحـــــیـــــا
| پارت چهل و چهارم
••••••••••••••
خر شدم ، ساده بودم پر رو شدم ، خندم گرفت ، بهم گفت بریم بیرون ؟! قبول کردم گفتم بعدش میرسونینم ؟! قبول کرد ، رفتیم بیرون بگردیم و گشتیم ، اونشب هم دیرتر از مامان اومدم خونه و با مامانمم دعوام شد اتفاقا ، بگذریم ، رابطه من و محمد شدت گرفت ، هر موقع کلاس عکاسی میذاشت منو میشوند کنار خودش ، احساس غرور میکردم ، دوسش داشتم ، یکسال باهم بودیم ، من خبرنداشتم که محمد پدرش فوت شده ، بعد کلاس رفتیم که من رو برسونه ، توی راه گوشیش زنگ خورد ، یه مردی از پشت تلفن داد میزد ، انقدری که هرچی محمد صدای گوشیش رو کم کرد بازهم من میشنیدم نمیفهمیدم چی میگفت فقط فهمیدم که محمد میگفت ، باشه ، داداش نشونت میدم ، جایی نرفتم ، رفتم یسنا رو برسونم ، ای بابا چرا داد میزنی و از این دست حرفا ، اعصابش خورد شد گوشیش رو پرت کرد بیرون ، گفتم چیشده ؟! گفت داداشم میخاد بدونه تو کی ای !؟ گفتم داداشت ؟ مگه پدر نداری ؟! گفت پدرم فوت شده ، بازهم من خر شدم ، یادمه فحش داد به داداشش ، به سرم زد ، دیوونه شدم فرمونو تو دستش چرخوندم ، گفتم دور بزن بریم پیش داداشت من نمیخام اعصاب تورو خورد کنم هی گفت نه هی اصرار کردم . قبول کرد ، رفتیم خونه داداشش ، نفهمیدم کجاست ، فقط تابلو لشکرک لواسان رو دیدم فهمیدم باغش باید تو لواسون باشه ،
+دخترم ادرسش رو نفهمیدی ؟!
-نه نفهمیدم من فقط تابلو لواسون رو دیدم .
+خب ، بقیه اش رو بگو .
آره رفتیم باغ برادرش ، وایسادیم ، زنگ زد رفتیم تو ، اسم برادرش سیروس بود ، گفته بودم قبلا نه ؟!
+اره ، بگو ریز نشو زیاد
سیروس وایساده بود ، ما که وارد شدیم ادمای سیروس محمد رو بردن نمیدونم کجا ، یه نره غول ام بازومو گرفت و برد سمت اتاق بالا ، ترسیده بودم ، جیغ میزدم ، از پشت بغلم کرد ، دستشو گذاشت رو دهنم ، کنار گوشم تهدید میکرد ، دهنش بوی گوه سیگار میداد مرتیکه کچل ، هنوز قیافش یادمه ، جیغ کشیدم! گفتم ولم کن عوضی.
سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم ولی مگه میشد این غول بیابونی چنان سفت من رو گرفته بود که مطمئن بودم دستم کبود میشه! بازم جیغ کشیدم:«ولم کن روانی! از جون من چی میخوای؟ ولم کن ! بدون توجه به تق هام به زور من رو دنبال خودش میکشید و از پله ها با رفتیم. داد زدم ؛ هوی یابو با توام! دستم رو کندی(محکم تر دستم رو کشید)روووووانی! مکث کرد من که دنبالش کشیده میشدم با توقف ناگهانیش محکم بهش برخوردم. منم بچه پر رو پایین شهری ، گفتم اخ! بینی خوشگلم محکم بهش خورد، درد گرفت!
گفت : خیلی زر میزنی بچه وای صداشم مثل خودش ترسناک بود داشتم با اخم نگاهش میکردم که با یه حرکت من رو گرفت انداخت روی کولش. جیغ کشیدم گفتم عوضی چیکار میکنی بخاطرجیغ هایی که کشیده بودم گلوم میسوخت با مشت افتادم به جونش به کمر وکتفش میزدم اما اون انگار نه انگار! کمی که زدم دیدم فقط دارم خودم روخسته میکنم بیخیال شدم. غول بیابونی جلوی یه در چوبی مشکی بزرگ ایستاد چند تقه به در زد گفتم یا خدا حتما اینجا اتاق رییسش بود رفت تو گفت آقا دختره رو اوردم. دوباره یه مشت به شونه اش زدم. گفتم دختره ننه اته بی شعور. قبل از اینکه چیزی بگه یه صدای کلفت مردونه والبته ترسناک شنیدم. گفت ببرش اتاق آخر راهرو گفت چشم دوباره راه افتاد شروع به دست وپا زدن کردم.هی گفتم منو بذارم زمین با پام یه لگد به شکمش زدم با توام. قبل از این که فحش دیگه ای بهش بدم محکم به کمرم زد.خیر ندیده ادبم نداشت اخه گفت خفه شو تا خفه ات نکردم. گفتم الهی به حق پنج تن دستت بشکنه کمرم شکست. بد جور کمرم درد گرفته بود ترجیح دادم ساکت بشم تا این نزده شل وپلم کنه تا حداقل بفهمم چرا من رو اوردن اینجا؟! من رو به اتاق انتهای راهرو برد یه تخت دو نفره فلزی توی اتاق بود پرتم کرد روی تخت قبل از اینکه به خودم بیام و موقعیتم رو درک کنم یه دستبند از اینایی که شما دارین به دست مجرما میزنین به دست چپم زد طرف دیگه ی دستبند رو هم به تخت قفل کرد.
جیغ کشیدم:
- داری چه غلطی میکنی؟! دستم رو کشیدم
- ولم کن، عوضی، ولم کن!
از قفل بودن دستبند که مطمن شد خواست عقب بره که به صورتش چنگ انداختم اما دستم توی ریش های بلندش گیر کرد منم محکم کشیدم. هنوز دستم رو کامل عقب نکشیده بودم که طرف چپ صورتم به شدت سوخت وبعد گوشه پیشونیم.
- اخ!
- حسابت رو بعدا میرسم!
از اتاق بیرون رفت به خودم اومدم سیلی محکمی با اون دستای گنده اش به صورت نازنینم زده بود که بدجور گوشه لبم میسوخت. چون ناگهانی این کار رو کرد نتونستم تعادلم رو حفظ کنم وسرم به گوشه ی تخت برخورد کرد دست راستم رو با اوردم لبخند شیطانی روی لب هام نشست چندتار از ریشش توی دستم بود؛ حتما خیلی دردش اومده ریش هاش رو روی زمین ریختم دستی به گوشه ی پیشونیم کشیدم ، فکر نمیکردم آخر عاقبت کلاس عکاسی به اینجا بکشه ، اونهمه دختر ، چرا منه بدبخت اخه ؟! پیشونیم زخم شده بود وخون میومد زیر لب هر چی فحش بلد بودم رو نثار خودش واجدادش کردم! به اتاقی که توش بودم نگاه کردم؛ یه اتاق تقریبا بزرگ با تم قرمز که فقط همین تخت خواب دو نفری توش بود. یه سمت اتاق پنجره ای بزرگ قرار داشت که با پرده های قرمز پوشیده شده بود حالم بد میشد از این همه رنگ قرمز روی تخت دراز کشیدم چشمام رو روی هم فشار دادم. زخم پیشونیم میسوخت وخون تا چونه ام رسیده بود. همه اش با خودم فکر میکردم چرا من رو دزدیدن؟ نه پدر پول داری داشتم و نه پدرم شغل مهمی داشت! نه اصن پدری داشتم ! نکنه کار محمده ؟ نه بابا اونکه دوسم داره کار داداششه گفتم وای نکنه از این قاچاقچی های انسان ان دزدیدنم؛روی تخت نشستم وای اگه اون
ها باشن کارم ساخته اس وای وای حا چیکار کنم خاک بر سر شدم! حتما میبرنم دبی به این شیخ های شکم گنده عرب میفروشنم! ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه آبروم بره. شروع به تق کردم؛ شاید بتونم دستم رو آزاد کنم، ولی فایده نداشت! این دستبند محکم تر از این حرفا بود و فقط دستم رو زخمی کردم. همین طور که به خودم بد و بیراه میگفتم و موهام رو میکشیدم، از ب ی که قرار بود سرم بیاد میترسیدم؛ این موضوع شوخی بردار نبود! در حال کشیدن موهام بودم که دستم به یه چیزی خورد از توی موهام بیرون اوردم نگاهش کردم یه گیره سر بود . . .