من نویسنده نیستم ، فقط مینویسم ، هرچیزی نگاهم را جذب کند باعث میشود بنویسم حتی اگر ساعت هشت شب خسته توی اتوبوس نشسته باشم پسر و دختری را ببینم که کنار هم نشستند برایشان مینویسم ، با آدم هایی که نمینویسند با ادم هایی که سکوت میکنند با همه شان رفت و آمد داشتم بنظرم دنیای کسی که مینویسد با دنیای همه متفاوت است ماهایی که می نویسیم، دنیای عجیبی داریم.دل بستنمون، عاشق شدنمون، ابراز علاقه مون حتی جدایی مون با بقیه آدما فرق داره.اول لابه لای شعرا و نوشته هامون با هزار و یک ایما و اشاره میخوایم بگیم "فلانی! من دوستت دارم!"
کار که به عشق و عاشقی و رابطه می کشه، یه دور وقت ِ با هم بودنا با هزار و یک مدل خاص خودمون قربون صدقه ش میریم و شیفته ش میکنیم، یه دور هم وقتایی که نیست یه شعر می نویسیم و با رمز و راز پای معشوقمونو میکشیم وسط که باز "فلانی! من دوستت دارما!" بعد پستش میکنیم رو اینستاگرام و فیسبوک و تلگرام و یه دنیا که اصلا نمیدونن فلان کلمه تو خط دوم به کدوم روز و حال و هوای ما اشاره داره، تحسینش میکنن و دست به دست می چرخونن شعرو. و فقط دلداره که با یه لبخند پهن، بزرگ ترین لایک دنیا رو می کوبه پای شعرمون و با یه جمله ی رازآلود میگه که فلانی فهمیدم از آوردن اون کلمه تو خط دوم منظورت چیه ها و منم دوستت دارما خدانکنه که کار به جدایی برسه. خودکشی کردنا شروع میشه. خودکشی با متن. خودکشی با شعر. نویسنده ی بیچاره اول با هزار و یک شعر و متن میخواد بگه من هنوزم میخوامت و همه جا پستش میکنه تا فلانی ش بخونه. این وضعیت انقدر ادامه پیدا میکنه تا روزی که فلانی ش کلا میره و حتی نیست که بخواد بخونه. اون وقت "تو" ی نوشته هاش میشه "او". یه اوی احتمالا بی وفای بی معرفت که دنیا دنیا عشق ما رو ندیده و چشمشو بسته و رفته. و این نویسنده با هربار نوشتنش هزار بار میمیره و همه ی بغض و گریه هاش از اون سر دنیا همراه با نوشته هاش پست میشن.ما ها دنیای عجیبی داریم. به هرکسی دل نمیبندیم اما یهو یه نفر میاد که زود بهش دل می بندیم. دیر ازش دل می کنیم. زود می رنجیم. دیر میریم. دیر میریم. خیلی دیر میریم. ولی خدانکنه که بریم... اون وقت از همه جا میریم... واسه همیشه میریم... میریم به ناکجا آباد...خدانکنه که بریم...