ادم که بیکار میشود هی مینشیند فکر میکند این هفته هم که یک روز درمیان جمعه بود ، هی بیکار شدم هی نشستم با خودم فکر کردم . با خودم فکر میکردم که واقعا چه جور آدمی هستی، تو از آن آدم هایی هستی که دیگران می ترسند از اینکه دوستت داشته باشند، نه آنکه ترسناک باشی، فقط از این می ترسند که تو جفت لگد بروی توی دلشان و اینطوری همه چیز از هم بپاشد، جفت لگد رفتن یعنی اینکه بگویی "متاسفم ولی من اصلا تو را آدم هم حساب نکرده بودم که حالا مهم باشد از من خوشت می آید یا نمی آید"، و دلشان یعنی همان جایی که احساس دوست داشتن تو را باید نگه دارند لگدی شود، لگد محکم. برای همین تو را به روی خودشان نمی آورند، و خودشان را به روی تو.خب این یک امر طبیعیست ، تو و این زیبایی
تو و این غرورت باید هم اینهمه ترسناک باشی ، نه ترسناک به آن معنی ترسناک به این معنی که نکند در رابطه مان روزی خوب نباشم روزی بهم ریخته باشد روحم جسمم یا ... آنوقت یک آدم دیگر بیاید دلت را ببرد ! ترس از اینکه پایبند یکنفر با همه بدی هایش نباشی .تو کسی هستی که دوست داشتن او، این پا و آن پا کردن دارد، ریسک دارد، فکر کردن می خواهد، ته ماجرا هم انقدر به این مساله ها می گذرد که دیگران نمی دانند با تو چه کنند و رهایت می کنند، عموما آدم ها از چیزی که فکر کردن می خواهد و زحمتشان می اندازد فراری اند، از سبک غذا خوردنشان می شود فهمید که چقدر از چالش و دردسر بیزارند، سراسر خیابان ها ساندویچی و پیتزایی است و یک پلو ماهی فروشی پیدا نمی کنی، ماهی خوردن کار هر کسی نیست، ماهی سفید مثلا.تو از همان هایی هستی که تمام ضعف های خودش را نقاط قوت میداند و تمام نقاط قوت و ضعف طرف را نقطه ضعف ! برای همین همیشـه مغروری ، برای همین آدم میترسد نکند کم بیاورد در مقابلت حالا موضوع چیز دیگری بود، و اصلا کاش موضوع چیز دیگری بود و می شد به جای دوست داشتن از واژه ی دیگری استفاده کرد که سوءتفاهم پیش نیایدآخر این کلمه و گفتنش باعث هزار و یکجور مسئولیت می شود و آدم ها را بالفطره از هم طلبکار می کند، برای همین یا از آن پرهیز می شود یا اگر کسی استفاده اش کرد طرف مقابل تا پدر صاحاب بچه ی همه عالم و آدم را در نیاورد ول کن نیست، خب حق دارد، شاید هم ندارد، بالاخره یک نفر غلط اضافی خورده و اظهار محبت کرده.راستش را بخواهی از همین هم ادم میترسد نکند ابراز کنم علاقه ام را آنوقت تمام غرورم را زیر پایش له کند ، کاش انقدر انقدر زیبا نبودی کاش انقدر مغرور نبودی ، اصلا چه معنی دارد اینهمه دوست داشتن من ؟همین دیوانگی ، همین ابراز علاقه های بدون ترس ، همین کله شقی در دوست داشتن باعث شد که . . . راستش از اول هم ترسش راداشتم که سو تفاهم شود ، که وقتی علاقه ام را زیاد ابراز کنم فکر بدی خواهی کرد ، می دانی بزرگترین مساله ی ما این است که یا داریم سوءتفاهم پیش می آوریم یا می ترسیم سوءتفاهم پیش بیاید، این هم از آن چیزهایی است که در آن گندش را در آورده ایم، برای همین بیشتر وقت ها آنچه می گوییم با آنچه درونمان است فرق زیادی دارد، چون قبلا یه مشت آدم باتجربه بوده اند که هر چه چوب خورده اند از صداقتشان بوده است، خوب هم نگاه کنی می بینی آدم های صادقی هستند همیشه به طرز صادقانه ای دارند زیر زیرکی کارهایشان را می کنند و اصلا دردسر نمی کشی که بفهمی چقدر عوضی و مزور اند، البته پدرسوختگی شان خیلی هم اهمیتی ندارد.