حال من هم به اندازه خودش گرفته شده بود. حتما میخواست سعی کنه یک جور دیگر همه ماجرا را توضیح بده که قبول کنم به درد هم نمیخوریم حتما خاست بگه «هیچ می دونی؟...» این دو کلمه هیچ میدونی خودش هفت روز و هرشب غصه داره چون هیچوقت جملاتی که بعد از هیچ میدونی به زبون میاد جملات خوبی نیست جملات عاشقانه ای نیست وقتی طرفت میگه میدونی چهارستون بدنت میلرزه حتما کلمه ای برای ادامه اش در سرش ظاهر نمی شد. سکوتش طولانی شد. حتما بعد از اینکه بگه میدونی ، میدونه میگم چی رو حتما برای توضیح دادن باید ایده ای چیزی داشته باشه. حس کردم مغزش کار نمی کرد سکوتش رو شکست گفت مهدی میدونی ؟ پیش بینیش رو خراب کردم نگفتم چی رو گفتم اه لعنتی پشت ساق پام رو گرفتم و صورتم رو مچاله کردم. «گرفت...گرفت لعنتی.» کمی لِی لِی کردم.بحث رو عوض کرد گفت «چی شد؟ پات گرفت؟» با چهره ی بهم پیچ خورده گفتم «بعضی وقتا ساق پای چپم میگیره. عصبیه.»گفت «صبر کن» نشست زمین و شروع کرد با دستهای ظریفش عضله پشت ساقم رو فشار دادن. فکر می کرد محکم فشارمیده با اون دستای دخترونه ش حتی با نگاهش کنترلم می کرد که زیاده روی نکنه. فشار دادنش تموم شد چی؟ باید چیزی دست و پا می کردم که بگم . پرسید «اینجاس؟» هنوز توفکرش بودم گفتم«چی؟» گفت «درد!»بخودم اومدم گفتم « آره... دستت درد نکنه.»نذاشتم ادامه بده خودم حرفشو از زیر زبونش کشیدم بیرون که اذیت نشه بیشتر گفتم «من فهمیدم می خوای چی بگی.» گفت «فهمیدی؟ چیو فهمیدی؟»ماهیچه رو ول کرد. با شست چپش، نرمی کف دست راستش رو ماساژ داد. دستش خسته شده بود. از همون پایین نگام کرد. آدمها وقتی از پایین به بالا نگاه می کنند صورتشون معصوم تر میشه. از این بالا خوب نگاهش کردم. گفتم « می خوای بهم بگی از اولش داشتم اشتباه می کردم.» فرصت نداد چیزی بگم بحث رو عوص کرد. پرسید «بهتر شد؟»گفتم«چی؟» گفت «پات»دیگه
گفتم «آها آره. مرسی» پام رو خم و راست کردم. انگار که لولای روغن خورده در رو چک میکنم ببینم نرم کار می کنه یا نه «خوب شد. ممنون. بذار کمکت کنم بلند بشی.»هنوز خم نشده بودم که خودش جستی زد و بلند شد. زانوهایش را تکوند. خاکی نشده بود ولی تکوند. همانطور که به زانوهایش سیلی می زد گفتم میخای بگی «نیتمم اشتباه بود. خودم که می دونم. لااقل به خودم کلک نزنم.»گفت «من نمی دونم چی بگم.»گفتم من «میدونم.» پرسید«حالا می خوای چیکار کنی؟» گفتم همون کارایی که قبلا می کردم.» خندید و دستهایش را از روی استیصال  باز کرد. شبیه آدمی که تسلیم شرایطی ست که دوستش نداشته.کمی پشت گردنم را مالیدم. داشت به اولین دکمه لباسم نگاه می کرد. یا جایی نزدیک چال گلویم.پرسیدم «کدوم طرف میری؟ می تونم تا یه جایی برسونمت.»اطراف را نگاه کرد و انگار که یادش آمده باشد کجاست پایین خیابان را نشان داد.«اونطرف. خودم میرم. با مترو.»رفتم طرف ماشین که بالای خیابان بود. از هم که دور می شدیم برای پا تشکر کردم. پایم را بلند کردم و گفتم« ممنون. خوب خوب شد.»خندید و اشاره کرد «اون یکی» پای راستم را بالا گرفته بودم. آنقدر دور شده بودم که لبخند ماسیده ام را نبیند.این روزها عقل و منطق معانی مختلفی داره برای کسی که از طرفش خسته شده میشه ارزوی خوشبختی و سعادت طلبی اما برای کسی که عاشق طرفش هست عقل و منطق شده یکسری حرفهای مفت و بیخود ! اسمس اومد نوشته بود : جفتمون به یک اندازه مجرمیم پس حساب بی حساب ، احساس میکنم تمام ادم هایی که از رابطه بیرون میشوند مجرمن ، مجرم های مطلقه ، زن و مرد هم ندارد ، همه مان مجرمیم و مجازاتمون هم اینه که خاطراتمون زنجیر بشن به پاهامون تا جون راه رفتنمون رو بگیرن ، تنها فرقمون با بقیه مجرم ها اینه که ماها رو حبس نمیکنن ! دنیا پر شده از مجرم هایی که راست راست برای خودشون راه میرن و کسی هم کاری به کارشون نداره ! شاید من اگر جای نیچه بودم جای این همه جملات فلسفی یک جمله میگفتم مجازات جرم عاشقی تمامی ندارد قابل تحمل نیست عاشق نشوید ناموسا !