اصلا نمیفهمم ، درکش را ندارم ، فهمش را ندارم ، من ؟ من و حسادت ؟ نمیدانم شاید از عوارض دل گرفتگی و معناگرایی و
جزگرایی همین باشد ، همین که حسادت در تمام جانت رسوخ
کند و مدام بخودت غر بزنی که چرا حسادت و از آنطرف هـــم
این حسادت مدام قوت بگیرد ، دست خودم نبود حالم خوش نبود
به خیال باطل خودم با خودم گفتم بروم کمی پیاده روی کنم شاید
کمی التیام بگیرد کمی ابرهای دل از هم باز شوند آسمانِ ابری و گرفته ام باز شود ، شروع کردم ولیعصر را متر کردن ، سعی میکردم پاهایم را به مساوی روی سنگفرش ها بگذارم ، راه رفتن مردم رازیر نظر داشتم . عکس گرفتن های دختر ها را زیر نظر داشتم ذوق سرچ لوکیشن ولیعصر توسط عکاسان را زیر نظر داشتم که ناگهان ناخودآگاه چشمم به آنطرف خیابان چرخید آنطرف خیابان پسر و دختری با هم حرف می زنند. من حسادت میکنم به قدم زدن به حرف زدن های دونفره به خلوت های دونفره با تمام وجودم حسادت میکنـــم آنقدر حسودی می کنم که قفسه سینه ام سنگین شده است که نفسم بالا نمیآید آنقدر حسادت میکنم که همینجا وسط خیابان جادرجا بمیرم. شاید دل کسی در آسمانها بسوزد و چیزی شبیه به این برایم رقم بزند. برای آسمان برای کائنات برای تقدیر برای خدا که کاری ندارد. من باور دارم. کسی آن بالا مامور شده تقدیر آدمها را بنویسد. اگر باور نداشته باشم دق می کنم. نمی شود بدون باور به چیزی که زندگی ات را زیر و رو میکند ادامه داد. لااقل من نمی توانم. حالا دختر زانو زد که پای پسر را ماساژ بدهد. نفهمیدم چه شد که پایش درد گرفت. شاید خودش را لوس کرده باشد چقدر این محبت های دخترانه را دوست دارم من ، عاشق اینم کسی خودش را لوس کند. کسی که من عاشقش باشم نه هیچ کس دیگری کسی که فقط من برایش مهم باشم کسی که فقط من به چشمش بیایم و تمام. هر کس دیگر خودش را لوس کند حالم بهم می خورد. دخترک هیچ ترسی ندارد از اینکه وسط خیابان روی زمین بنشیند. منم اگر بودم می نشستم. حتی اگر زمین خیس بود حتی اگر کثیف باشد اصلا عاشق که میشوی دیگر این چیز ها به چشمت نمیآید حتی نشستن لب جوی آب راهم دوست داری . من هم بودم اصلا برایم مهم نبود. هیچ مهم نبود. کامل می نشستم تا کل شلوارم کثافت بشود. حتی یک ماشین هم رد بشود گل بپاشد روی سر و کله ام. دختر روی زمین نشسته و دستهایش را می مالد. پسر را نگاه میکند. دختر خم شد که بغلش کند اما پسر اجاز نداد. شاید خجالت کشید جلوی مردم. هیچ خجالت ندارد. من بودم اهمیتی نمی دادم. نهایتش دستگیرمان می کنند. توی کلانتری داد میزنم آقا عاشقشم میخواهی بزنی ؟ بزن . عشق این چیزها حالی اش نیست. من را ببرید انفرادی اصلا. شاید هم نگویم. نمی دانم به هر حال. انگار پسر کمی دلخور شد. پسر دستهایش را باز کرد که از دل دختر در بیاورد. می خواهد جبران کند ودختر را بغل کند. اینبار دختر اجازه نمی دهد. خدایا چه مرگشان شده. با این بازیها وقتشان را هدر می دهند. من دختر بودم باز اهمیتی نمی دادم. توی عاشقی کردن نباید مصلحت اندیشی کرد. ممکن است دیر بشود. ممکن است همه حسهای خوب دیر بشود. ممکن است مامور تقدیر لج کند بگوید اصن شکر خوردید عاشق شدید وقتی جربزه عشق را ندارید برید پی کارتان. هر دو از هم دلخور شدند خدا میداند اختلافشان سر چه بود، من جای پسر بودم یکطرف جوب روی جدول میرفتم دست دخترک را میگرفتم میگفتم آنطرف روی جدول بایستد جدول را باهم متر کنیم اما اینها ..... سرانجام دختر رفت پایین خیابان. پسر رفت بالای خیابان ، سیگارم را اتش میزنم شعرش را زیر لب میخوانم
‎مثلِ یک کارِ بد که باید کرد
‎کوچه را یک قدم عقب برگرد...
 
‎"علیرضا آذر"
آسمان دلم از ابر تیره تر میشود . . .
پ ن )
انسان، هم می تواند دایره باشد هم خط راست !
انتخاب با سرنوشت ست تا ابد دور خود بچرخی
یا تا بی نهایت ادامه دهی
پ ن )
‏یکی هم باید باشه که دستشو بگیری و ساعتها کنارش تو شهر پرسه بزنی و متوجه بشی اینکه داریوش میگه تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد یعنی چی...