اعتمادم را نسبت به همه ی روانشناس ها هم از دست دادم ، چرا ؟ چرا ندارد ، خب دوستت داشتم ، زمانی که رفتـی خودم را در چهار دیواری اتاق حبس کردم ، روی دیوار ها شعر علیرضا آذر را مینوشتم رمان میخواندم موزیک های علی بابا و ،... گوش میدادم ، علاوه برمادر که از شعر نویس شدن های دیوار اتاق حرص میخورد پدر هم از این حال خسته شد تمام اهل خانه خسته شدند ، همه میرفتند سر کار شغل همه مشاوره شده بود که ایراد ندارد مال تو نبود و ... سرانجام حوصله شان از نصیحت کردن هم سر میرود و تصمیم گرفتند مرا به یک روانشناس معرفی کنند ، روانشناس برای دیوانه هاست من که دیوانه نبودم ، من فقط دوستت داشتم گفتند اعتماد کن درست میشود ، روانشناس گفت زمان ، زمان تمام مشکلات را حل میکند اشتباه کردم اعتماد کردم زمان دادم ، زمان دادم و حالا خبر وارد شدن شخص جدید داخل زندگی ات به گوشم رسید کسی که دیوانه وار دوستش داری و میخواهی به پایش پیر شوی ، دور نیست شاید ... دور نیست زمانی که بیشتر از این شیفته ی شخص جدید زندگی ات شوی و کنار هم بنشینید که زیر لب بخوانند « وَ مِن آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِن أَنْفُسِکُم أَزواجاً لِتَسکُنوا اِلیها وَ جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً » و زیر چشمی از آینه ی رو به رو تو را می پاید و آرام و نرم "بله" می گویی به شریک او شدن ، به هم سر و هم بستر و هم راه و هم راز ِ تو شدن، به تمام "هم" و غم ِ تو شدن ؛ دور نیست شاید که دست هایش را می گیری و خیابان های انقلاب را با چشمهایش می دوی و برایش پیراهن چهارخانه آبی می خری؛ دور نیست شاید که مساحت تنت مأمن ترس های شبانه اش می شود، که عمیق ِ دست هایت قاب لبخند های روزانه اش می شود؛ دور نیست شاید روزی که کفش هایتان روی یک پله جا می ماند و کلید هایتان قفل ِ یک در را باز می کند؛ دور نیست شاید که خانه یتان بوی شاتوت و بابونه خواهد داد و هر دو آرامش ِ یاسی یک خانه را عاشق می شوید ؛ دور نیست شاید مادر شدنت برای دختری که رنگ چشم های مادرش را به ارث برده و تو او را دقیقه ای هزار بار می میری... اما یک چیز را می دانی؟ دور است حتماً!به اندازه ی قرن ها دور است روزی که مردی تو را به اندازه من دوست داشته باشد ...