.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

416

خبرداشتم  از اینکه اون روز بعد از خرید از پاساژ میری ؛ کجا چه ساعت قصد داشت مثل همیشه از همون باقلواهای استانبولی بهمراه یک استکان کمرباریک چای مراکشی نوش جانش کند ؛ دسته گل هارو سفارش دادم ؛ بعد از این همه مدت دید زدن از دور ؛ مراقب بودن از دور ؛ دوست داشتن از دور باید دل رو به دریا میزدم ؛ یا قبول یا رد جز این دو نبود ؛ بود ؟! امیر و حسین هم آماده بودند ؛ حلقه هم روز قبل خریدم ؛ میترسیدم ؛ اگر پسندش نباشه چی ؟ چاره ای نبود ؛ موهام رو پیش حامد درست کردم ؛ لباس مرتب تن کردم ؛ همه چیزآماده بود ؛ حتی ترک هایی که از ابراهیم تاتلیس رو دوست داشت دانلود کردم ؛ همه توی یک فلش آماده بود ؛ باهماهنگی قبلی قرار بود همه چیز عادی باشه ؛ جٓوِ کافه ؛ حتی موسیقی هم قرار نبود تفاوتی با روزهای قبل داشته باشه ؛ دستام عرق کرده بودن ؛ با دوربین ها فضای کافه رو نگاه میکردم در انتظار اومدنش ... اومد ؛ باهمون لبخند هاش که وقتی لبخند میزد لبهاش به بینیش نزدیک میشد و چونه ی بلندش بند دل آدم رو پاره میکرد ؛ نشستند پشت میز ؛ با همراهش حرف میزد ؛ خندید ؛ زوم روی لب هاش ... لب هاش باز شد ؛ دندون های پهنش رو دیدم ؛ دستم روی موس میلرزید ؛ امیر و حسین هنوز داشتند قاه قاه میخندیدن ؛ نمیفهمیدن وقتی کسی رو دوست داری دلت تار میشه ودست هاش ؛ لب هاش ؛ دندون هاش ؛ چونه اش ؛ رگ های دستش ؛ رگ روی پاش ؛ نگاهش میشه نوازنده و تار دلت رو هر بار با دیدنش میلرزونه ؛ نمیفهمند ؛ نفهم بودن ؛ حتی مدل باقلوا خوردنش هم زیبا بود ؛ چای به نیمه استکان رسید ؛ همه چیز آماده بود ؛ طبق برنامه تاج گل ها با امیر و حسین همراه با من وارد میشدند با وارد شدن من آهنگ با صدای بلند پخش میشد میرسیدم جلوش زانو میزدم جلوی پاش حلقه رو بهش میدادم ...... چای دوم هم باهم میخوردیم ؛ اما نشد ؛ ترسیدم ؛ من یک بزدل به تمام معنام یک ترسو تمام عیار ؛ از نه شنیدن میترسیدم ؛ میترسیدم همه اینکار ها رو کنم و آخر سر خنده تمسخر آمیزش رو جای بله دریافت کنم میترسیدم همه اینکار ها رو کنم و نه بشنوم ؛ تا بحال چندین بار نه شنیده بودم ازش اما اینبار اگر علنی نه بشنوم دیگه برای خودم هم نمیتونم دوستش داشته باشم ؛ من از نه شنیدن میترسم ؛ از اینکه تموم رویاهم رو با یک نه ساده به زیرخاک بکشونه میترسیدم ؛ ازاینکه.... ترسیدم ؛ از پشت مانیتور بلند شدم ؛ حلقه رو برداشتم و رفتم ؛ حالا من موندم و یک اتفاق نیمه کاره و یک حلقه که با دستمزد کارگری تو قشنگ ترین روزای جوونیم براش خریدم اما هیچوقت توی انگشت حلقه اش ننشسته حالا من موندم و حسرت یکبار نگران شدنش برای دست نکردن حلقه اش ؛ ترسو بودن خوب نیست ؛ ریسک کردن خوبه ؛ به کم راضی بودن خوب نیست ؛ من به همون کم داشتنش راضی شدم که مبادا همون کم هم با جواب نه دیگه نداشته باشم ؛ همه جا قانع باشید جز در دوست داشتن ؛ این دیگر مجازی نبود در حقیقت واقعیت سخت ترین حالت ممکن برای زندگی است، اینکه مجبوری بجنگی، بی تفاوت شوی، فراموش کنی، بی اعتنا باشی، بجنگی باز هم، فحش بدهی گاهی، سکوت کنی، تحقیر شوی، تحقیر کنی.داشت ظلم میکرد ؛ ظالم بود ؛ حالم توی دستش بود ؛ کاش هفت تیرت رو مستقیم می گرفتی روی فلبم، کاش مستقیم توی چشمهایم نگاه می کردی و بنگ شلیک می کردی. باور کن توی دلم هستی و کنارم نیستی ؛ دارم و ندارمت  دردش آدم رو از پا در میاره نه می کشه نه زنده نگه میداره. دست اخرم باید بگم من واسه اون خنده نه شاعری بلدم که شعر قشنگی بگم نه نویسندگی بلدم که نثر خوبی بنویسم و توصیفت کنم ؛ امروز باز عکس خندت رو دیدم : باز به روم آوردی هیچی بلد نیستم  اگر تصمیم بگیره که زندگی را اینطور ادامه بده و من هم جزئی از آن بحساب بیام آزار دهنده میشه همه چیز. وجود ادم مدام باید برای هر لحظه اش بلرزه.اگر اون رو دیدید بهش بگید همون لحظاتی که تونستم لبخند روی لباش بیارم احساس خوشبختی میکردم.چاره ای نیست ما درست همیشه در لحظه نامناسب می رسیم به اون واقعیت هایی که جذابیتی ندارند و دچار تمام دوگانگی های عالم می شیم. حس ها که تموم میشن دیگر درست بشو نیستند و در واقع بعد از اونن ترس و نداشتنش قرص ها رو به آدم ها بیشتر ترجیح میدمبخاطر همین هم هست که هیچ رابطه ی جدی دیگه شروع نشد، هیچ علاقه ی پایداری و حالا باید فقط یکسری شماره و عکس روپاک کرد، در واقع هیچ کدومشون جدی نبودند، هیچ کدوم از اون لحظات جدی نبودند،  اشکی برای ریختن نیست، نمیدونم چرا.شبها میرم توی بالکن اتاقم در تاریکی سیگاری روشن می کنم و از خودم می پرسم سر این زندگی قراره چی بیاد؟آدمهای اینجا در ذهنم بین خیال و واقعیت دست و پنجه نرم می کنند و هیچ کدام هم پیروز نمی شن فقط هستند و مرارت بودنشان دلم رو آزرده می کنه.روزها می گذره من روی صخره ای ایستاده ام و به کاج های بلند نگاهی می اندازم و زندگی ام را از حاشیه ها دور می کنم.راهی که به مقصد میرسد، آدم در اون تنهاست باقیش بی حاصلی ست.

چیز هایی هست که هنوز نمیدانی!

پ ن )

هرچی زوم کردم رگ دستش رو ندیدم ؛ ناراحت شدم ....

 

415

فکر میکنم به بادی که افتاده است به جانِ پیراهن قهوه ایت. و خبرهای بسیاری دارم از دستهایِ یکباره نابود شده ات در آن.مثلا فشار انگشتهایم و ناخن ام در میانشان. مثلا تمام حرفهایی که موهایم با دستانت داشت. مثلا مژه هایم که لای دو انگشت گرفتیش. مثلا خط تقارن پیشانیم را از بالا تا روی بینی و گودیِ روی لب و یک جفت لبِ بنفش کمرنک و گاهی قرمز و گودی زیر لب کشیدنت. مثلا مات شدنِ دستانت در اولین برهنگی. مثلا چانه ام را جا به جا کردن برای دیدن دو چشم درشتِ سیاهم. مثلا پنج انگشتت را بی حرکت به گونه ام چسباندن. مثلا سنتور زدن با انگشتهایى که طبق قاعده ای منظم پس و پیش گذاشتی و حرکت سریعش درهوا. مثلا شاملو ورق زدنت با وسواس انگشت. مثلا لقمه های کوچکی که به لبهایم می رساندی. مثلا هرزگی انگشتهامان که در هم فرو رفتند. مثلا خبرها را به باد بگویى و من از باد بگیرمشان. مثلا خدا را ببریم جنوب و برایش گریه کنیم از فرمانیه تا شوش. مثلا پیراهن قهوه ایت را به من بسپاری و تار و پودش بویِ تن تو باشد. بوی ورساچ. کریستال نویر این. لعنتی.خبرها بسیار است از تو و عشق نیمه جانی که در من از تو مانده است. عشقی که باید لبهایش را ماهرانه و به آرامی ببوسم تا خیال کند کام از مرگ گرفته است. من مرگ بودم برای سیگارها و لبها و دقایق. حالا فهمیده ایم که چرا پیراهن قهوه ایت در دست باد است. لبهایم و تنم مرگ بود و تو به استقبال مرگ آمده بودی. من خرافه ام، بداهه ام، بیراهه ای که تو رفتیش. در من نچرخ. دستِ صبور عشقِ نیمه جانت را بگیر و به پرواز درآ. من زیباترین اشتباه از مرد شدنم. رسواترین. سرکش ترین. عاصی ترین. با من به بستر رفتن با عروسان دریایی دیدار کردن است. من آغشته ام به سمِ مهلکِ عشقی مردانه.

پ ن )

یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود و خانم خونه هم خواب رفتم که منم بعد از خستگی از یک روز کاری بخوابمروی تخت که رفتم ، با اینکه خوابِ خواب بود، اما برگشت رو به من و دستش و انداخت دورم. تمام خستگیام در رفت. تمامِ دلخوریام. مرد که باشی میفهمی چی میگم.

 

414

یکجاهم مینشینی خودت رارصد خواهی کرد و خواهی دید چندین بار تا بحال دوست داشته ای ؛ دوست داشته ای ؛  گفته ای بمان که معشوقه شعرهایم شوی ؛ اما نماندند ؛ و تو به اندازه موهای سرت دوست داشته ای که بمانند ؛ فاحشه شده ای ؛ نه بدست دیگران ؛ بلکه بدست خودت خودت را فاحشه کرده ای ؛ ندانسته ای برای چه کسی چقدر از محبتت را خرج کنی ؛ به یکجا میرسی میبینی تمام محبتت را خرج کرده ای ؛ و دیگر برایت چیزی نمانده ؛ هم را قورت داده ای و هضم نشده ؛ تا یکجا نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن تو را وادار به ایجاد ارتباط میکند تو را وادار به دوست داشتن میکند به یکجا خواهی رسید و کسی را خواهی دید که افسوس خواهی خورد کاش یک ریال هم خرج کسی دیگر نکرده بودی ؛ کسی را خواهی دید که نه از روی نیاز دوست داشتن نه از روی دوست داشته شدن دوستش خواهی داشت ؛ انگشت خواهی انداخت ته حلقت تا همه اش را بالا بیاوری ؛ راجب تو فکر میکنم ؛ داشتم فکر میکردم که دخترهایی که یک رشته محکم از پشت سرشان، موهای بلندشان گیس بافته شده، تنها نیستند. حتما کسی هست که بلد باشد خوب ببافد برایشان. تنها نیستند. تنهایی نمیشود همچین شاهکاری کرد. و این منم که همیشه آدم دوم بوده ام ؛ حتی آدم دوم زندگی تو ؛ که یکنفر باید بیاید اعتمادت را خراب کند که حالا دیگر هر راهی را برای دیگران بسته باشی البته که تصویر زنهایی هم توی ذهنم هست که دستهای مو را از روی شانه چپ یا راست گرفتهاند و تند تند با حرکات فرز انگشتها میبافند، بیشتر هم دارند غمگنانه فکر میکنند یا عصبی حرف میزنند. این یکی خیلی چیزی را تکان نمیدهد. قرار نیست نشانهای برای تنها بودن باشد. ولی آن رشته محکم در پشت سر میتواند برهانی برای تنها نبودن باشد. تنها برهان برای تنها نبودن بیشتر آدمهای این روزها رشته رشته برهان تنها بودن ازشان آویزان استزنی که کنار پنجره کافهای به خیابان خیره بود و هیچکدام از تهسیگارهای جلویش ماتیکی نبود. تنها بودزنی که توی کافه داشت با گوشی موبایل وبلاگی که همیشه مزخرف مینوشت را به دنبال یک نوشته تازه چک میکرد، نگاهش به پریدگی لاک نوک انگشتانش افتاد. لابد بعد از شستن ظرفهای دیشب. یک نوشته جدید: داشتم فکر می‌کردم که دختر‌هایی که یک رشته محکم از پشت سرشان، موهای بلندشان گیس بافته شده، تنها نیستند دستی به بافت محکم پشت موهایش کشید. سر جایش بود. تنها بودتو هم یک زن مثل دیگران هستی زنها میتوانند خواهرهای خوبی باشند ؛ میتوانند همسران خوبی باشند ؛ میتوانند مادران خوبی باشند ؛ میتوانند معشوقه های خوبی باشند ؛ وتوهمه اینها هستی و هیچکدام نیستی ! من از هجوم آدمهای بی اعتبار می توانم  به ریشه های خیالت پناه برم که محکم است ، قرص است .می توانم از تو آدمها را در خودم تکثیر کنم . به اندازه ای که جمعیتی از تو ساخته شود . جمعیتی که نقش های ذهن مرا شکل می دهند تو برای من می توانی همسرم شوی که دیگر نیست ، تو حتی می توانی موسیقی شبانگاهیم شوی  ، تو میتوانی با من راه بیایی ، برویم  در جلسه شرکت فلان . می توانی همسرم شوی و در شبهای سرد پاییز مهربانم کنی  ، تو تنها زنی هستی که می توانی یک جهان را در من جمع کنی .. آه که اگر تورا داشتم ، زمین چ اندازه برای من کوچک می شد آه که اگر تو را داشتم زمان چقدر چیز خوبی می شد ، آه اگر دیر نمی آمدی آه اگر دیر نمی آمدم  ،آه اگر بودی آه اگر بودی آه اگر...

صدا داره؟

 آره داره.

بو داره ؟ 

آره 

صدای تو 

عطرِ شیرکاکائوی داغِ وسطِ زمستونو میده.

گرم. آروم. امن.

 

413

همیشه شب که شد موقع خواب ؛ ازصبح روزت رو مرور میکنی تا شب ؛ آخ که فلان جا فلان موقع چرا جواب فلان کس رو فلان ندادم ؟ اصلا نیمی از جواب حرف هایی که بهمون میزنند رو زیر دوش حموم و موقع خواب به ذهنمون میرسه ؛ همیشه هم با خودمون میگیم کاش همون موقع یادم بود جوابش رو میدادم ؛ بیا عقب تر ؛ از بین تموم اون آدم هایی که بهت حرف زدن و جوابشون رو ندادی ؛ یکنفر رو جدا کن ؛ یکنفر که برات فرق داره ؛ بیا عقب تر ؛ از بین تموم حرف ها اون حرفی که نزدی رو جدا کن ؛ بخونش ؛ روش کم میشد اگرمیگفتم ! دهنش بسته میشد ! مچش گرفته میشد ! حالش گرفته میشد ! اما نگفتی ویادت هم نبود که بگی و الان هم که یادت هست نخواهی گفت ؛ میخوام بگم به همین میگن دوست داشتن ! دوست داشتن گاهی شکل و قیافه نداره ؛ اما آی مزه داره ... گاهی هم این گونه دوستش داری که نگاهش که میکنی یا حرف هایت یادت میرود یا ترجیح میدهی نگویی تا او همچنان بالا بماند ... آنوقت تو میمانی و شب و دوش آب سرد و یک خروار حرف نگفته ...

پ ن

تو فکر تاسیس یه بساط نقلی پادکست از متن هام ... خبری در راه ست شاید !

412

زمان چیزی را حل نمیکند اما جوری معادله تک مجهولی ات را بهم میپیچاند که پاسخ که هیچ حتی مجهول هم گم میکنی ؛ و دست آخر تصمیم میگیری معادله را بلکل رها کنی صفحه را ورق بزنی اصلا نبینی اش ؛ و به این عمل میگویند زمان همه چیز را حل میکند ؛ نه آقاجان زمان هیچ چیز را حل نمیکند ؛ حالا عکس هایت را پاک کردم، و حالا کم کم چهره ت را فراموش خواهم کرد ، مث همان خاطره ای که هرچه فکر می کنم یادم نمی آید و فقط یادم مانده جایی حوالی میدان ولیعصر اتفاق افتاد و می دانی ؟ خیلی فکر کردم اما حتی یادم نیامد خاطره مان در مورد چه بود ؟ انگار دیگر خاطره ای نیست، چیزها جایشان را به چیزهای دیگری می دهند، اتفاقات جایگزین می شوند آنقدر جایگزین می شوند که دیگر نمی دانی کدام یکی را بیشتر دوست داشتی، جزئیات را فراموش می کنی و می خواهم بگویم حتی واقعیات را فراموش می کنی و اسمش را می گذاری زوال !و دنیا مرا انزوا طلب کرد که این انزوا را دوست دارم من آدم منزوی ای هستم . نه .. من انزوا طلب هستم . برای همین است که تعداد دوستانی که به خانه من می آیند  به نصف تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد . آخرین باری که در میهمانی بیش از پنج نفر شرکت کردم ، شاید به ده سال قبل بر گردد . من همیشه ترجیح داده ام در یک فضای سر بسته بنشینم و در حالیکه هیچ ارتباطی با کسی ندارم خودم را در خودم غرق کنم . غرق شدن با یکنفر خوب است نه صد نفر ؛تصویر من از خودم همیشه ، مردی ست که در آپارتمان شماره یازده خود آشپزی می کند و در عین حال علاقه دارد از فضای 52 متری خود به بشریت بیاندیشد . به آدمها و البته به زیبایی . من از اینکه آدمها به من زیاد نزدیک شوند می ترسم . اینکه مثلا بیایند خانه ام ، سر کتابهایم بروند و نوشته هایی که بر حاشیه آنها نوشته ام را بخوانند . آدمها هم چندان دوست ندارند به من نزدیک شوند . به نظر می آید من آدم خطرناکی برای زندگی آدمها و روابط جدی  هستم . کسانی که به من نزدیک شدند قطعا روزی از خودشان بابت این امر متنفر شدند .برای همین است که من  برای همه به شدت تاریخ مصرف دارم . یعنی بالاخره یک روزی ، سر یک لحظه ای تمام می شوم .  به زودی به زندگی واقعیت بر می گردی، تمام چیزهایی که همیشه حرفشان را می زدیم واقعی می شوند، می دانم خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می کنم واقعی می شوند.راستش را بخواهی فکر می کنم شاید خیلی بیشتر از آن که من می دانم حسرت این روزها را بخوری، حسرت تمام چیزهایی که برای همیشه در دست های من باقی خواهند ماند اما هم من هم تو می دانیم که چیزهایی که به خاطرشان داری می روی هم بد نیستند، زندگی بیشتر از این ها ارزش زندگی کردن پیدا خواهد کرد برایت، من هم غصه می خورم، هم ناراحتم هم چاره ای ندارم، بدترین نوع ناراحتی همین است این که چاره ای هم نداشته باشی، تمام آن چیزهایی که روزی برای به دست آوردنشان خودت را به در و دیوار کوبیده ای تبدیل شوند به بی چارگی، تبدیل شوند به یک چمدان بزرگ که برای همیشه باید به دوش بکشیش، حتی وقتی خسته ای و می خواهی روی زمین بگذاریش با هیچ منظقی نتوانی خودت را قانع کنی .. شاید من بلد نیستم من هیچ وقت مثل تو در مقابل خودم مسئول نبوده ام هیچ وقت نتوانسته ام خودم را قانع کنم. من پذیرفتم، همیشه می پذیرم اما درک نمی کنم، شبیه کسی که یک روز می فهمد سرطان گرفته و تا چند وقت دیگر می میرد می پذیرم اما درک نمی کنم که از میان این همه چرا من؟ با هیچ منطقی با هیچ دلیلی نمی توانم درک کنم، حتی اگر عاملش خودم باشم .. طعنه نمی زنم اما تو فرق می کنی، تو خوب حرف می زنی، تو می توانی از انسانیت حرف بزنی تو از بیچاره بودنت تراژدی می سازی ... تو خوب می توانی با منطقت خودت را راضی کنی که تنها راه همین است . همین رفتن همین همیشه رفتن ..من آدمی هستم که خوب فراموش می شوم . بدون اینکه به جایی از دنیا بر بخورد می توانم کوله ام را بردارم ، مشتی خرت و پرت در آن بریزم و از دنیای هر کسی بروم ... و هیچ کس هم نخواهد فهمید بوی تلخ جا مانده ، از اندوه من بود یا سیگار عابری که گذشت ... 

پ ن )

توصیه ؛

فیلم و کتاب ؛ مزایای منزوی بودن ؛ 

 

 

411

نروید ؛ داخلش نروید ؛ اگر هنوز جویبار های احساس دردرونتان جاری ست نروید داخل ارتباط ؛ ارتباط برای آدم های حساس مثل سم میماند  ؛ اگر وارد ارتباط شوید و شخص مقابل تان حساس نباشد مجبور میشوید به سرعت رابطه را ترک کنید ؛ البته نه حساسِ بیخود ؛ حساس ! مثلا اگر مثل من از جمع و میهمانی های شلوغ فراری هستید و بعد از یکساعت در جمع بودن حالتان بهم میخورد اما میتوانید ساعت ها که هیچ حتی روزهای متوالی در خلوت دونفره تان خوش باشید یعنی شما شخص حساسی هستید ؛ اگر بجای صحبت در مورد مسائل جنسی میتوانید ساعت ها زل بزنید به رگ سبز روی پایش و مدام لذت ببرید یعنی شما شخص حساسی هستید اگر برایتان بوی دست هایش آرام بخش ست و بوی زیر مچش را به بوی اندام جنسی اش ترجیح میدهید شما حساسید ؛ اگر برایتان مهم ست که هر چند ساعت یکبار حالش را بپرسید و بدانید که چه لباسی پوشیده و در کجا دارد چه کار میکند شما مریض نیستید فقط حساسید ؛ اگر برایتان دغدغه ست که بدانید طرفتان در عادت ماهانه به سر میبرد که به او گیر ندهید و مدام سوال میپرسید که عادت شده ای ؟ حساسید ؛ اگر برایتان جالب ست که بدانید عکس پس زمینه گوشی اش چیست شما حساسید اگر  عکسش را مدام هفته به هفته از لاک اسکرین کوشی تان بر نمیدارید حساسید ؛ اگر برایتان مهم ست طرفتان در شغل اش امروز درگیری داشته خسته ت یا نه که به او گیر ندهید حساسید ؛ من حساسم ؛ فکر میکنم بعضی از این دخترهای مردم اینقدر الهه وار خلق شده اند که هر جنبنده ای را تحت تاثیر قرار میدهندحتی مرده را زنده میکنند. زنده را مرده میکنند. خلاصه همان ها که کشته مرده میدهندحتی نظرشان هم مسیحایی ست. چه برسد به دمشان .منظورم همان هایی ست که کافه بازند. طراح لباسند ؛ ریز بینند ؛ همان ها که بعد نوشیدنی شان روژ میزنند. همان ها که روژ زدنشان هم مختص خودشان است.همان ها که انگشتان کشیده شان احتمالا نشانه پیانیست بودنشان استبازی مکس پین را یادتان است؟ همان که موقع شیرجه زدن در صحنه های اکشن دکمه ای داشت که زمان را کشدار میکرد و آرام میکرد. زمان را کند میکردهمان ها که ته روژشان احتمالا دکمه ای دارند که موقع نقاشی آدم را رام میکند. زمان را کند میکندهمان ها که عطرشان بوی تمام عطرها و سیگارهای کافه را تحقیر میکندهمان ها که با برخورد لبشان با فیلتر سیگار اثر هنری درست میکنندهمان ها که میشود از رویشان عروسک ساخت. از همان عروسک هایی که هیچ بچه ای حق بازی کردن با آن ها را ندارد. همان هایی که شاید هدف از خلقتشان جلوه ی زیبایی نیست. احتمالا مظهر دست نیافتنی بودن اند. همان ها که دل میبرند. همان ها که دل میسوزانند. همان دست نیافتنی هایی که با زیر چشمی ها و نشانه ها و کنایه ها ظاهرا دست یافتنی تر از آنچه فکر میکنیم به نظر میرسند. همان هایی که برای همه مان پیش آمده که ببینیم و بخواهیم و برسیم و باشیم اما چشم بسته ایم و  نخواسته ایم و گذاشته ایم و گذشته ایم و رفته ایم :  اگر حساس هستی فقط با آدم ها دوستی کن. اگر حساس هستی خودت را تبدیل به بازجو و بازجویی شونده نکن، چون بعد از مدت کمی همه چیز بی معنی می شود. لوس و بی نمک مثل هندوانه ی سفید. حالا تو هی بیا بگو پیدا میشود کسی که حساس باشد ؛ اما من میگویم برای هرکس حساس باشی دقیقا همانکس رویت حساس نیست پس یهتر است از دور داشته باشی اش و نزدیک نشوی ؛ بنشینی و مدام دنبال پست ها و استوری هایش باشی مگر اثری از پا و دستش باشد و رگ هایش معلوم باشد اسکرین شات بگیری و مدام ذوق کنی!

410

و اما تو ؛ به راستی که یکنفر بمیرد عزیز میشود ؛ تا دیروز هیچکس قدر تورا نمیدانست که با این سن و سال و همسر فرزند در حال جنگی و حالا شده ای صدر اخبار و پست ها ؛ شهادتت مبارکت باشد ؛ میخواهم بگویم من نه بسیجی ام ؛ نه سپاهی ام ؛ نه اهل این سیاست ام اما یک چیز را میدانم ؛ که مرد بودی ؛ مردانگی ات را دوست دارم ؛ یک نفر بسیجی و سپاهی میشود و نوامیس مردم را در قالب گشت ارشاد و این حرف ها میدرد ؛ یکنفر بسیجی و سپاهی میشود جوان های مردم را میزند و بی آبرو میکند ؛ یکنفر بسیجی و سپاهی میشود و پشت ریش و چهره مذهبی اش هر کثافت کاری که بتواند میکند ؛ یکنفر هم مثل تو بسیجی و سپاهی میشود یاعلی میگوید میرود خط مقدم رو در رو میجنگد ؛ نه برای اسد ؛ نه برای سیاست ؛ شاید هر اسمی رویش بگذارند ؛ اما من میدانم تو مرد بودی ؛ برای ناموست رفتی ؛ برای ناموس من ؛ ناموس همه مردم ایران رفتی ؛ و بدان که همه ما قدر دانت خواهیم بود شاید یکعده بفهمند و اظهار کنند شاید یک عده نفهمند و شهادتت رازبه سیاست بچسبانند ؛ یک مرد مردانه از ناموسش دفاع میکند ؛ حق تعرض که هیچ ؛ حق نگاه چپ هم نمیدهد ؛ شیر مادرت حلالت مرد 

#مهدی_اقتدار

#شهید_محسن_حججی

409

 دروغ چرا ؟! حالـا فلانی و فلانی بیان بگن که آدم های از خود راضی و خودخواه را دوست ندارند این چه ربطی به مادارد ؟

 اتفاقا برعکس همه من عاشق ادم های لجباز و یک دنده و از خود راضی ام ، من آدم های خود خواه را دوست دارم . آدمهایی که برای خواسته های خود احترام قایلند . آنهایی که میدانند از زندگی چه میخواهند .حس هایی که دوست دارند تجربه کنند ، مزه هایی که دوست دارند بچشند .. نزد من این آدمها برای خود احترام قایلند ، برای آرزوهاشان ، خواسته هاشان ... این آدمها در نظر من تقدیر می شوند چرا که شجاع و جسور و جاه طلب هستند .. حتی آنهایی که بی رحم اند و ضعیف ها را له می کنند برای اینکه دمی ، لحظه ای به چیزی برسند که می خواهند .. شجاع دلانی که فقط برای خود می جنگند ...راستش را بگویم من اما هیچ وقت آدم خود خواهی نبودم ژستش را زیاد گرفتم اما در اصل نبودم یک حس گند بدهکاری به آدمها  در من همیشه بوده که باعث می شده همیشه چیزهایی که خودم می خواستم در اولویت های بعدی و بعدی باشندچرا ؟ واضح است چون من ضعیفم در برابر خودم و اون موجود احمقی که در درونم نشسته و حماقت و ضعفش را پشت حقه هایی مثل وجدان و اخلاق و انسانیت پنهان کرده است .. به زندگی که نگاه میکنم و به آدمها ، میبینم که همیشه شادی من شادی سگ بوده ، درد من درد سگ بوده ، عذاب من عذاب سگ بوده .هیچ وقت مهم نبوده .. همیشه رو به روی من یک آدمی بوده که دهانش تا بنا گوش باز بوده و با فرکانس بالای ۲۰ هزار کیلو هرتز فریاد میکشیده که : من دارم دق می کنم ، من دارم میمیرم ، من گناه دارم ، من عذاب می کشم ، من به.... رفتم ، الان که اینها را مینویسم صورتم گرم شد یادم آمد که هیچ وقت کسی در دنیا گفته باشد تو!بعد یادم آمد خیلی وقت است برای خود حتی گریه هم نکردمآخرین بار تو اوج افسردگی بود که تصویرش را در آغوش مرد دیگری دیدم و حتی در آن لحظه همان موجود احمق و ضعیف وجودم بهم می گفت : هی ، تنهایی ، غربت ، درس زیاد ، بی پولی ، غصه ، بهش حق بده و قوی باش و من بعد از آن روز تا امشب برای خودم حتی گریه هم دیگر نکردم آری من خود خواه نبودم هیچ وقت هیچ وقت نشد که خودخواه باشم همیشه یک چیزی بود که بیشتر از خواسته ی من اهمیت داشت و میشد یک تابلو کنار خواسته های من مثلا خواسته ی پدرم ، انسانیت ، وضعیت روحی فلانی ، غصه و اندوه فلانی ، چ میدونم و هزار جور دلیل دیگر که من باید آنها را هم در کنار خواسته ی خودم در نظر میگرفتم ...

توی این دنیا هیچ آدمی خطرناک تر از من برای زندگی آدمهای اطرافم نبوده آدمی که مرتکب گناه بوده همیشه گناهی بزرگ ، گناهی خیلی بزرگ ، گناهی که بخشودنی نبوده است هیچ وقت ، فقط من نمیدانم نام این گناه چ بود آمدنم به این دنیا ؟؟؟  نمی دانم ... 

دلم میخواست میتوانستم ماهی شوم ، بروم کف اقیانوس دور شوم از این هوای بی شرم نا مروت دور شوم از این دنیای بی رویا و بی لبخند و همنشین ستاره های دریایی می شدم و خواب عروسهای دریایی را میدیدم .تف به روت دنیا تف به روت دنیا !

پ ن )

یک وقتهایی هم باید از کسانی تشکر کرد که حمایتت نمیکنند. آنها باعث میشوند که متکی به خودت باشی و قویتر شاید. تو برای آنها اهمیت نداری پس لازم نیست برای آنها زندگی کنی، همین که راه آرزوهای خودت را پیش بگیری کافی است. آنها دستت را نمیگیرند پس هیچوقت مدیونشان نمیشوی. همینجوری تا همیشه خودت هستی و سایهات.

 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۹ ۲۰ ۲۱