.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

631

عشق با اینکه کمی سرخوش و سهل انگار است

وقت یادآوری خاطره ها هوشیار است!

 

گریه های سرخود، خوب به من فهماندند

بدترین قسمت دلسوختگی، انکار است

 

تا خداحافظی اش هیچ نمی دانستم

زندگی بیشتر از مرگ مصیبت بار است

 

از همان روز که او رفت، خودم فهمیدم

زنده مانی خود مرگ است که بالاجبار است

 

دست ما نیست، فقط تجربه ثابت کرده

زندگی کردن بی عشق، ادا اطواراست

...

بخت هر جا که به دست کسی انگشتر داد

آن طرف قسمت دستان کسی سیگار است




موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

حس کن

موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

630

تنها بودن انتخاب من بود در من تنهایی ست تنهایی هایی که با من رشد می کنند و بزرگ میشوند ؛ تنهایی های بزرگ وبیرحم تنهایی هایی که از صبح که چشم میگشایم مثل خوره به جانم رخنه میکنند تنهایی هاای که شب ها محاصره ام میکنند و تنها در رخت خواب بر روی من چمبره میزند تنهایی ها ای که پایشان را میگذارند بیخ گلویم و راه نفسم را بند میآورند ؛ که آینده را برایم مبهم و سیاه میکنند ؛ انتخاب من جنگ با انتخاب ام بود رابطه های زود گذر را دیده ام حال پریشان دوستانم که به این روابط آلوده بودند را دیده ام ؛ عشق هایی که حواله شخصی که به ماندنش هیچ اطمینانی نیست میشوند و پس از رفتنشان هدر میرود را دیده ام ؛ خراب شدن دنیای یک نفر را دیده ام که تصمیم داشت هرگز تنها نماند ؛ و برای تنها نماندن به هر کس و ناکسی رو زد و رویش را پایکوب کرده اند را دیده ام تنها ماندن ام ... تنها ماندن ام گاهی خوب است ... دیگر با تنهایی نمیجنگم ؛ با هر چیزی که بخواهد تنهایی ام را بگیرد میجنگم ؛ حتی اگر قرار باشد رابطه ای شکل گیرد روزی ؛ من باید به نهایت خوشبخت ای و حال خوب برسم به تنهایی تا بتوانم شخص دیگری هم به حال خوب برسانم ؛ یا حداقل حالش را بد نکنم ؛ احساس میکنم قبل از هر چیز انسان باید به تنهایی زندگی کند خوش باشد خوش بگذراند خوشبخت باشد حالش خوب باشد ؛ بعد یک نفر را وارد زندگی اش کند ؛ آن یک نفر سوپرمن نیست که بیاید و حالت را خوب کند و مشکلاتت را حل کند آن یک نفر میآید که ادامه زندگی ات را تنها نباشی اگر نمیتوانی آرامش دیگران باشی لااقل دلیل عدم آرامش کسی نباش

موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

629

اصلا نفهمیدم چی نوشتم ; اونقدر ذوق داشتم که بعد نماز صبح به زور چشمم رو باز نگه داشتم و اومدم ببینم چی نوشتی ؛ خوندمش اونطور که باید و شاید حسش نکردم ولی حس متن به دلم نشست و کلمات رو ردیف کردم کنار هم به قدری خواب آلود بودم که اصلا دقیق یادم نیست چی نوشتم برات ؛ اگر حرفام بعضا تکراری بود ببخشید چون الان نشستم و خوندم متن رو و الان کامل کامل درکش کردم ؛ از عشق نوشتی از عشقی که به گمان خودت یک طرفه بود و طرفت هم هیچ حسی نسبت به این موضوع نداره ؛ در کسری از ثانیه جمله ی ( سه سال پیش ) رو مینویسی یا حتی میتونی بخونیش اما این سه سالی که تو توی نوشته هات ازش یاد کردی برای من سه سال نبود سی سال بود ؛ سی سال سنم بیشتر شد و الان پیرم ؛ به دور از هر گونه شوخی یا هرچی من پیرم ؛ دیگه از ته دل نمیخندم از ته دل شاد نیستم از ته دل ناراحتم ناراحت بودن شده حال مداومم و توان جدا سازی غم رو از خودم ندارم انگار که مثل بختک افتاده روی من و کم کم درونم رسوخ کرده حالا برای بیرون کردنش نمیدونم باید چکار کنم ؟ چه قشنگ نوشتی ساعت ۱۲ ست و قلب تو شفاف ترین حالت ممکنه به دلم چسبید جملت ؛ چون ۱۲ شب به بعد افکاری تو سرم میاد که برگرفته از وجود خودمه و به دور از نقاب سرسختی و مغرور بودن با طعم تلخ و انرژی منفی خواب شب رو بهم کوفت میکنن ؛ محدثه کاش این منتظر بودن رو زود تر بهم میگفتی ؛ من نیمی از پیریم رو مدیون این جمله ام که من باب دل کسی نیستم و این غمگین کننده ترین جمله ی دنیاست . تو روزگاری که همه ادم رو تنها میزارن و هیچکس طرفت نمیاد طرفت هم بیاد انقدر گوشت تلخی که سریع میره این جمله منتظرت بودم یا منتظرت هستم میتونست نقطه عطف زندگی من باشه نقطه امیدی وسط دریای نا امیدی ؛ کاش بودی کاش این فقط توی نوشته هات نبود کاش دلیل خوبی حالم بودی و به اینجا کشیده نمیشدم ؛ یکعمر بی مخاطب نمینوشتم ؛ بعضی اوقات یه رابطه ی امن از نفس هم برای ادم حیاتی تر میشه نفس میکشی اما میمیری ؛ اما وقتی وارد رابطه امن میشی زنده میمونی ؛ مثل کپسول اکسیژن وسط دریای دی اکسید کربن ؛ من ؟ من همیشه دلم خواسته برای ابدیت شخصی رو توی ذهنم نگه دارم اما نشده ؛ زودتر رفتن ؛ هر کدوم به یک دلیلی ؛ میدونی ؟ بعضی ها باید انتخاب بشن ؛ چون زمان انتخاب کردن دقیقا کسی رو انتخاب میکنن که نمیمونه ؛ که مریضه ؛ که دلش رو محبت زیادی میزنه ؛ که از گرمی بیش از حدّت خسته میشه که توجه زیادیت حالش و بهم میزنه ! بعضیا باید انتخاب شن و من چقدر حالم بهم میخوره که انقدر توی انتخاب کردن اشتباه کردم و اصلا یک انتخاب درست نداشتم ؛ من هیچوقت انقدر زیاد و انقدر نزدیک باهات حرف نزدم ؛ شاید مقطعی در حد چند جمله بوده ؛ اینکه تموم شده حس و حالت نسبت بمن هم غمگین کننده ست یعنی من حتی توی انتخاب شدنمم شانسی ندارم ؛ آره ؛ دل منم دیگه حس و حالی نداره ؛ خسته ست ؛ میخواد نباشه ؛ نه فقط تو دنیای مجازی که تو دنیای واقعی هم نباشه ؛ در این حد خستم و حالم از خودم بهم میخوره ؛ تمام این سه سال دنبال ادم درستش بودم که هیچوقت پیدا نشد ؛ اومدن و رفتن مهم نیست مهم اینه کدومشون موندن ؟ هیچکدوم و این هم غم انگیز ترین جمله ممکنه ؛ حسم از نوشته هام خیلی قوی تره و این بده ؛ چون هر کس اومد با طَبَقِ اخلاص محبت گذاشتم کف دستم بهش دادم و جوابم رو با رفتن داد ؛ میدونی ؟ شدم مثل ساختمون پلاسکو ؛ نیمی از وجودم مخروبه ست و نیم دیگری سالم ؛ دلم میخواد همه شو خراب کنم از نو بسازم ؛ خستم از این نصف و نیم خراب بودن و نصف و نیم سالم بودن نه میشه زندگی کردن و ادامه داد نه میشه خرابش کرد بیست و دو سال از عمرش گذشته نمیتونم برگردونمش به ۲۲ قبل .........

موافقین ۲ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

628

بیخیال ؛ دست و پای الکی نمیزنم ؛ فقط امیدوارم با هرکس ازدواج کردی و هر بار اسمت رو صدا کرد یاد من نیوفتی بهت محبت کرد یاد من نیوفتی کلا یاد من نیوفتی مثل من مریض نباشی ادمای مریض تا اخر عمرشون تک تک کلماتی که خوندن و شنیدن و تک تک حس هاشون یادشون میمونه

موافقین ۳ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

627

تو از همان‌ها بودی که احساس تا وقتی برایت زیبا بود که رفاه در کنارش باشد رفاه که نبود قید احساس هم می‌زدی. این راهم من فهمیدم هم خودت ادامه مان به جایی خوبی ختم نمی‌شد، این شد که تصمیم گرفتم به قتل برسانم. نمی‌دانم شاید خیلی طول بکشد که یک روز درک کنی اصلا شاید آن یک روز نرسـد! نفهمی اما بدانی و ندانی من می‌دانم یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی  می‌فهمی، خودت که برسی همان اول، نداری و بدبختی‌مان را می‌فهمی. خودت خواهی دانست رفاه از نظر من و تو فرق دارد و رفاهی که من مد نظر دارم برای تو حکم فقر دارد. خودت متوجه می‌شوی که چرا همیشه موقع حرف زدن با تو، بغض می‌کردم. حواسم را به زور جمع می‌کردم. تحمل سختی کشیدنت را ندارم نداشتم. تحمل اشک ریختنت را ندارم و نداشتم نمی‌خواستم همیشه حسرت بکشی. نمی‌خواستم انگشت نما باشی.

نمی دانم! دکتر هم می‌گفت من از تو با دل و جرات ترم فکر کنم راست گفته من سر جنگ با دنیا را داشتم و تو سر زندگی قصد عقب نشینی هم نداشتم. من عادت داشتم به جنگیدن. فکر کنم توی این دنیا را بهتر از من بفهمی. شاید هم من باید از تو یاد بگیرم. ببخش پریشان حرف می‌زنم. هول کرده‌ام. سخت شده برایم. حس می‌کنم حرف زدن با کسی که قرار بوده بکشمش سخت است. تصمیم گرفته بودم هیچ حرفی نزنم. به روی خودم نیاورم. اما خب... گفتم شاید بزرگ‌تر که شدی روزی دست بر قضا بفهمی من می‌خواستم تو را بکشم آن هم دقیقا زمانی که هیچ حواست نبود. گفتم شاید به دل بگیری. گفتم شاید بخواهی حتی انتقام بگیری. حق داری. تصمیمم بی‌رحمانه بود. اگر هم این‌ها را می‌گویم به خاطر این است که دلخوری آن روزت کمتر شود. اصلا گفتم که خودت که آمدی می‌فهمی نگران چه بودم. به دلم می‌گویم کاش درکم کنی. کاش خودت را بگذاری جای من. من حتی فکر نکن دوستت نداشتم که می‌خواستم بکشمت. 

ببین عزیزم من توجیه بلد نیستم. فقط خواستم کم‌تر زجر بکشی. همین شد که تصمیم به قتل گرفتم اما تو را نه من خودم را کشتم عشق جوانه زده در دلم را کشتم که تو بهتر باشی... که تو رشد کنی و جوانه من سرت را پایین نکشد دوست داشتم دفعه‌ی بعد که ببینمت، شانه بزنم به موهایت. اولین کسی که شانه را ساخته، باید خیلی عاشق بوده باشد. فکرش را بکن می‌خواسته دختر را بو کند، اما رویش نمی‌شده. دوست داشتم دفعه بعد که می‌بینمت... اصلا بی‌خیال! دهانت را شیرین کن. سنگ راهم نشستی ایراد ندارد. فقط می‌خواستم بدانی که چرا قتل کردم. فاتحه‌ام نخواندی ایراد ندارد. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

حس کن

تو آغوشت بیا منو حبس ام کن ... 

موافقین ۲ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

626

ریز بینی در همه مواقع خوب نیست گاهی همان یک مقوله می‌تواند تو را از پای درآورد. خاطرات همیشه هم خاطرات بوسیدن و معاشقه نیست؛ ریز به ریزشان را به یاد دارم. بیاد داری؟ وقتی می‌خواستی گوشی یا لپ تاپ بخر یا هر وسیله‌ی الکترونیکی دیگری بخری عزا نمی‌گرفتی که بلد نیستی من بودم اولش برای آمدن غر می‌زدم که کمی ناز و عشوه‌هایت را ببینم و دلم برود، زبان می‌ریختی، از سر و کولم آویزان می‌شدی و راضی‌ام می‌کردی که بیایم دستت را می‌گرفتم پاساژ علا الدین را زیر و رو می‌کردیم. دست می‌گذاشتی روی هر چه که خوشگل است بی‌اهمیت از دست گذاشتنت به فروشنده‌اش می‌گفتم دوربین جلوش چند است؟ چند هسته‌ای است؟ می‌دانستم برای چه بی‌سر و هوشی آمده‌ایم خرید بعدش پیتزا می‌خوردیم. در یکی از همان فست فودی‌های خیابان‌ شلوغ جمهوری و هرکه از در رستوران می‌آمد ایستگاهش را می‌گرفتیم با حرف‌هایم می‌خندیدی. از همان خنده‌های زیبایت؛ و فقط گهگاهی وسط خنده‌هایت وسط اشک‌هایی که از چشمانت می‌آمد از شدت خنده بهم می‌گفتی که بس کن زشت است می‌شنوند خب من عادتم همین بود یا دماغ عملی دخترها را مسخره می‌کردم یا ساپورت‌های تنگشان را که می‌گفتم ننه بزرگ من هم از این جوراب‌ها همیشه داشت. 

یا دل را می‌زدی به دریا و می‌گفتم برویم نیرو هوایی مانتوهایش را ببینم؟ یک پوووف محکم از دهانم خارج می‌کردن می‌گفتم اه باز شروع نکن من حوصله ندارم دنبالت راه بیفتم از این پاساژ به اون پاساژ! شما دخترها چرا آخه انقدر عشق خریدید؟ می‌رویم پاساژها را می‌بینیم که چه بشود؟ بعد که می‌دیدم دیگر سکوت کرده‌ای. می‌گفتم فقط جان هرکسی دوست داری بی‌چاره‌مان نکن. تا شب بگردانی‌مان ولی خب دیگر جوابم را نمی‌دادی و من می‌فهمیدم ناراحت شدی و می‌گفتم هی خانم؟ فایده‌ای نداشت خودم می‌دانستم تا منت کشی نکنم محل نمی‌دهی. می‌گفتم یعنی الان با من قهر کردی؟ اصلا نگاهم هم نمی‌کردی. آخرش می‌گفتم خب باشد! من از علیا حضرت عذرخواهی کنم بگویم ببخشید بگویم غلط کردم اصلا شب هم توی پاساژ می‌خوابیم خوبه؟ می‌خندیدی! بالاخره می‌رفتیم پاساژها را می‌گشتیم. از پشت ویترین نشانم می‌دادی آن پیراهن قرمز را می‌گفتم... کدام؟ آن که یک وجب است... بیا برو؛ منرا کشاندی تا نیم متر پارچه نشانم بدهی؟ 

بر می‌گشتیم با اتوبوس. گهگاهی سرم را برمیگرداندم قسمت زنانه که مطمئن شوم اوضاع‌ات رو به‌راه است. نمایشگاه کتاب رفتن‌مان هم اولش با نق زدن‌های من شروع می‌شد که بابا با دوست‌هایت برو. یعنی چی من راه بیفتم چهارتا غرفه کودکان نوجوان ببینم؟! خب تو با من رفتن را به دنیا ترجیح می‌دادی و من لذت می‌بردم از آزار دادنت؛ نمی‌فهمیدی البته می‌فهمیدی ولی خب نق‌هایم را هم می‌زدم که کمی بخندیم. راضی‌ام می‌کردی با مترو برویم امام خمینی که خط عوض می‌کردیم می‌ایستادم یک گوشه که برسی. سر می‌چرخاندی بالاخره پیدایم می‌کردم مگر چندتا آدم آستین بالا زده‌ی ساعت مچی انداخته که دستانش را دست به سینه کرده و یک گوشه ایستاده وجود داشت که نتوانی پیدایم کنی. پیدا که می‌شدم لبخند می‌زدی می‌چسبیدی به بازویم و تل و جورابی که از مترو خریده بودی را نشانم می‌دادی. می‌خندیدم که باز رفتی آت و آشغال خریدی؟ تلش را نگاه کن!... نی نی کوچولو! این را می‌خواهی به موهایت بزنی؟ 

روی چمن‌های نمایشگاه می‌نشستیم و هایدا می‌خوردیم و من طبق معمول سیر نمی‌شدم. آخر ساندویچت را می‌دادی به من. آخرین دعوایمان شوخی شوخی جدی شد. اولش هی آمدم سر فیلم موهایم را تکان دادم چند بار بهم گفتی برو کنار. گوش ندادم. آخر سر چندتا مشت به بازویم زدی که اه بگذار فیلم ببینم. ول کن که نبودم بیشتر کرمم گرفته بود و اذیت می‌کردم. بالش زیر سرت را برداشتم چندتا بالش حواله‌ام کردی. باز درست نشدم فقط می‌خندیدم. آخرش که دیگر دستت را محکم گرفتم پیچاندم و دردت گرفت و زدی زیر گریه بهم گفتی که دیگر حق ندارم با تو حرف بزنم.

شب که از فوتبال آمده بودم یک مشما خوراکی خریده بودم که بیا لوس ننر وحشی‌ام خودتی! شب‌هایی که می‌آمدم دنبالت دانشگاه کاش می‌دانستی چقدر بیشتر دوستت دارم. وقتی می‌گفتم کیفت سنگین بده به من... البته آن را هم با نق می‌دادی حقوق که می‌گرفتم دستت را می‌گرفتم می‌رفتیم خرید. یک‌بار هم سر کفش خریدن برای عروسی که دستانم را کرده بودم توی جیب‌هایم و ایستاده بودم کنار من که نشسته بودی تا کفش امتحان کنی، بیچاره‌مان کردی. آخر سر گفتم الان باز پاشنه بلند بخری بعد، هی آویزون من بشوی بگویی نمی‌توانم راه بروم، بخواهی دست من را بگیری، بهت بگم‌ها... از الان حواست را جمع کن. من دست مست نمی‌توانم بگیرم. چپ نگاه می‌کردی و می‌خندیدم که نگاهت بامزه بود. اصلا می‌دانی؟ تمام حرف‌های محبت آمیز دنیا یک طرف وقت‌هایی که خانه نبودی پیامک می‌زدم که چطوری؟ 

همیشه هم خاطرات هم آغوشی نیست. گاهی ریزبین باشی همین خاطرات بیچاره‌ات می‌کند. 

پ ن: 

‎- به نظرت من عاشق‌ترم یا تو؟ 

‎+ من! 

‎-چطور؟ 

‎+ چون من هنوز بوی دستات یادمه ولی تو همه چی رو فراموش کردی! 

موافقین ۲ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

625

بنام خودت و سلامتی خودت که ما رو نمیبینی دچار افسردگی شدیدی شدم ؛ این رو نمیگم که خودم یا کسی بیاد بخونه دل بسوزونه و ترحم کنه ؛ نه ؛ اصلا نسبت به فردا حس مثبتی ندارم ؛ به هر دری میزنم به بن بست میرسم باهیچ کسی مچ نیستم یک آدم مغرور و پر درد که فقط یادگرفته درداشو قورت بده دم نزنه فقط سکوت کنه تا جایی که پرش به پر کسی بگیره و تموم خوددرون ریزی هاش رو سرش خالی کنه یک آدم عصبی و بیمار که قرص های آرام بخش دیگه روش اثری نداره هزاران بار گفتم من یه آدم دیوونه ام فقط یه دیوونه میتونه منو بفهمه که وجود نداره ؛ شب های این آدم دیوونه به سخت ترین شیوه ممکن میگذره تمام خاطرات و حرف های گذشته رو نوشخوار میکنه و اعصاب خودش رو خورد میکنه عصبی میشه داغ میشه وسط زمستون با پنجره باز میخوابه بدون بخاری .... چه ربطی داشت اصلا این حرفا نمیدونم ولی شنیدم ندیدم اما شنیدم یه روزی بنام قیامت هست گناه زیاد دارم جامم ته جهنمه ولی اون روز میگم بخود خودش بخود خدا که بنده هات منو به اینجا رسوندم همون که نباید میرفت اما رفت همون که باید میموند اما نموند همونی که ... اون روز به خودش میگم کاری به عدالتی که هیچوقت نداشتی ندارم ولی این انصاف نبود که بنده هات در حق من چنین کنند ؛ بعدشم سرمو میندازم پایین خودم میرم تو جهنم این منی که خلق کردی باب دل هیچکدوم از بنده هات نبود باب دل خودتم نیست توی علت خلقت ام موندم فقط خلق کردی که عذاب و درد بدی ؟ فقط خلق کردی که بشم باعث شکرگزاری یه عده که بگن خدا رو شکر مثل فلانی نیستیم؟ مارو خلق کردی که هی درد بدی و بشینی بخندی ؟ آره آخدا من که نمازمو میخونم گناهم ازم سر میزنه جامم ته جهنمته ولی یادت بمونه یادت نره این بنده ای که خلق کردی دل هم داره احساسم داره ؛ اونی که باید میرفت و نمیذاشتی جلو پاش اونکه نموند و باهاش آشنا نمیکردی کاش .... این دل دیگه دل نیست یه عضو اضافی تو این کالبده ؛ دلم ازت خیلی گرفته آخدا ؛ سرت با بنده های خوبت گرمه یکی دوساعت دیگه هم میان دم خونت واسه نماز شب ؛ ما رو کی میبینه قربون شکلت ؟ مخلوقاتت ؟ یا خودت که خالقی ؟ من که از دنیات خیری ندیدم آخرتم که تو جهنمم ولی کاش خلق نمیکردی ؛ انسان نیستی نمیدونی بغض یعنی چی ؟ تنها بودن یعنی چی ؟ درد کشیدن یعنی چی ؟ ترک شدن یعنی چی ؟ ناامید شدن از همه کس و همه چیز یعنی چی ؟ از روی اجبار زندگی کردن یعنی چی ؟ آدم نیستی انسان نیستی نمیدونی یعنی چی ؛ ولی یه بنده خلق کردی که بجای همه ندونستنات همه چیزو تجربه کنه و بدونه ؛ خواستم بگم دست خوش اوس کریم 

موافقین ۲ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

624

این همه تضاد ممکن نیست! کسی نمی تواند هم از درون مرده باشد و غم لابه لای موهایش رخنه کرده باشد هم آنقدر از زندگی سرشار باشد که پناه گرفتن یک پرنده از سرما رو به روی مغازه او را به وجد بیاورد ... ممکن نیست! این من نیستم ...نمی شود که من باشم، نیمه خالی یک لیوان نمی تواند آنقدر پر باشد از تصور خلقت . باور نمی کنم خودم را ...
موافقین ۳ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور