.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

522

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.
آخر گفت:
- بیزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوء تفاهم است. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
پارگراف انتخابی از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری – ترجمه محمد قاضی




۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

521

خب ببین برنامه اینه محرم که شدیم گوشی و دوربین و لب تاب و هرچی تکنولوژی و به برق مربوط میشه رو میزاریم رو پیشخون ؛ یه کوله تو یه کوله من ؛ سر خر و کج میکنیم سمت شمال ؛ میریم ؛ اهنگ هم فقط داریوش و ابی ؛ میرسیم بارها رو میزاریم مجدد سرخر و‌کج میکنیم سمت دریا ؛ تا شب میمونیم اخر شب میایم خونه تا صبح بیداریم میگیم میخندیم درک میکنیم گریه میکنیم نماز صبح و که خوندیم همو بغل میکنیم میخوابیم تا دو‌سه بعد از ظهر ؛ دو سه بعد از ظهر با صدای اذان بیدار میشیم ناهار با من ! گفته باشم ! روز اول حق نداری دست به سیاه و سفید بزنی املت میزنم با قارچ انگشتتم بخوری باهاش سیر که شدیم باز همو بغل میکنیم میخوابیم ؛ لباس مباس ام تو این یه هفته هیچی نمیپوشیم ؛ لخت مادرزاد ؛ میخوابیم تا غروب ؛ غروب با صدای اذون بیدار میشیم میپوشیم میریم جوج میگیریم با نوشابه ؛ میریم لب آب اتیش و به پا میکنیم جوج و‌نوشابه رو که زدیم قلیون و میچاقیم قلیون ام که کشیدیم میایم خونه باز تا صبرمیگیم میخندیم درک میکنیم گریه میکنیم ؛ نه گریه با غصه عا ؛ نه گریه از سر ذوق که همو‌داریم تا صبج بیداریم صبح میخوابیم تا لنگ ظهر ؛ امروز نوبیت توعه یه روز در میون غذا با یکی ؛ غذا نیمه اماده میگیریم که توام اذیت نشی روز دوم باز میخوریم میخوابیم شب گوشت میگیریم با نوشابه و ... روز سوم دوست دارم بازم تو درست کنی اما این بار از همون ماکارانی پر روغن هات درست کن ؛ گفته باشم حتی روزایی که غذا با توعه مجدد ظرف شستنش با منه ؛ ماکارونی پر روغن و که زدیم چپ میکنیم بعد از خوردن دوغ لب همون سفره ؛ کل تنتو میبوسم تموم که شد میخوابیم ؛ باز ... میخوام یه هفته بدون چارچوب بدون برنامه ریزی بدون در نظر گرفتن هیچ ملاکی و معیاری زندگی کنیم ؛ میخوام یه هفته دور از تکنولوژی بریم زیر یه سقف بدون استرس روز بعدی و کار و پول زندگی کنیم میدونی ؟ حس میکنم هر ماه به این یه هفته جفتمون نیاز داشته باشیم ؛ میدونی گاهی زده میشیم از این دنیا و ادماش باید بریم شمال باید بریم نفس بکشیم میدپنی میخوام یه هفته فقط من و تو باشیم ...

| گوشه ای از رمان مردی که رهایش کردی |

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

520

زندگیم خیلی زود گذشت، اینقدر زود و سریع که سرعت گذشت کردنشو مثل وزش باد روی تک تک سلول های بدنم احساس کردم؛ توی این مدت آدم هایی رو دیدم و تجربه کردم که شاید دیدنشون بعد این همه سال توی افکارم صورت های سیاه و سفیدی رو به نمایش بزاره، آدم هایی که با بودنشون و رفتنشون درس هایی بهم دادن که با هر بار زمین خوردن و بلند شدن یاد گرفتم اینبار مثل یک مرد بیاستم و راه رفتن رو یاد بگیرم، درست مثل پسر بچه ای که بعد از هزاران بار زمین خوردن و ایستادن بالاخره درست وایستادن و راه رفتن رو یاد گرفت، بدون اینکه حتی مجبور باشه زانوهاشو پاک کنه. توی زندگی یاد گرفتم که هیچوقت نمیشه آدما رو شناخت ولی تا حدودی میشه فهمید توی افکارشون چی می گذره، میشه فهمید امروز حالشون ابری یا آفتابی، میشه فهمید حس حالشون خوبه یا بد، میشه باهاشون حرف زد یا باید سکوت کرد، میشه تحملشون کرد یا باید فاصله گرفت، میشه درکشون کرد یا باید اونا رو به حال خودشون رها کرد.

بهش گفتم: یکی از ملاک های شناخت افکار آدما، لیوانای سفارش داده ی توی دستشونه، البته نه خود لیوان، بلکه نوشیدنی هستش که توی اون لیوان شناوره؛ طعم و مزه و حسی که اون لحظه فرد بعد از خوردن نوشیدنیش توی وجودش احساس می کنه اصلی ترین چیزیه که می تونه باعث ارضا شدن افکار وجودیش باشه؛ مزه های شیرین نشون دهنده ی حال خوب آدماست، اوقات قشنگ و فراموش نشدنی، و تمام ثانیه هایی که تبدیل به یه خاطره به یاد موندنی میشن، هر چی این طعم به سمت تلخی پیش بره، حال خراب آدما بیشتر خودنمایی می کنه تا جایی که یه لیوان زهرمار میشه نوشیدنی مورد علاقه ی یه فرد کاملا داغون که نه تنها بد مزه نیست، بلکه هر جرعه نوشیدنش یک فکر داغون رو توی وجودش تخریب می کنه و اونو به آرامش می رسونه. به همون اندازه یکی دیگه از ملاک های شناخت سیگارای توی دستشونه، هر چی این سیگار باکلاس تر و گرون تر باشه نشون دهنده ی یه عادت قدیمی و کلاس و پرستیژ آدماست ولی هر چی به سمت کیفیت های پایین تر و سیگارای داغون امثال بهمن می ره تبدیل میشه به حس کاملا داغون و خراب که هر پوک از اون میشه دنیای از دود که همه ی خوب و بدو با هم توی خودش هضم می کنه. توی زندگیم یاد گرفتم آدما رو سرزنش نکنم، بلکه بشینم پای حال خرابشون و یه نوشیدنی هم مزه نوشیدنی خاص خودشون بخورم، اینطوری بدون اینکه تو بخوای و اون بفهمه هردوتون میشید یک فکر و یک خیال و یک زندگی پیچ خورده که با هر جرعه نوشیدنش با هم توی این زندگی محو و نابود می شید بدون اینکه حتی کلامی از زبان کسی جاری بشه...

گارسون : قربان چی میل دارید ؟ 

+یک فنجان قهوه ترک لطفا .....

+تو چی میخوری ؟

-قهوه ترک 

گارسون : حتما !

-میگم اگر یه روز مال هم شدیم بازم قهوه تزک بخوریم ؟

+ اونموقع اونقدر هات چاکت با دوتا قاشق شکر میخوریم که اومذ سفارش بگیره میگیم همون همیشگی ...

-...

 

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

519

پشت بوم و هوای آروم و ارتفاع دو نفره؛ لبه پرتگاه نشسته بودیم و پاهامونو تو خلاء مرگ و زندگی تاب می دادیم. تقریبا بیست متری ارتفاعش می شد اما عمیقا اینو مطمئن بودم که تنها راهیه که میشه درِ دنیای بعدی رو باز کرد. نیم نگاهی بهش کردم و گفتم: ترسناکه نه؟ زیر چشمی یه نگاهی به پایین انداخت و گفت: آره، خیلی بلنده! یه لبخندی زدم و بهش گفتم: می دونستی خدا هم یه بار توی زندگیش ترسید؟ خندید؛ خدا؟! کی؟! گفتم: روزی که بندش خطا کرد و از خونش بیرون؛ گفت: خب؟ چه ربطی داشت؟ بهش گفتم: وقتی خدا بندشو از بهشت بیرون کرد، به شیطان گفت: هر کسی که راه تورو بره، میندازمش جهنم! اونجا بود که یک سوال ذهن خلق رو درگیر کرد: چرا خداوند برزخ رو ساخت؟ باور کنی یا نه، من به این اصل باور دارم که خدا از ترس اینکه بندشو از دست نده جهنم رو ساخت؛ مثل وقتی که مادری بچشو از سوزوندن کبریت می ترسونه؛ مثل وقتی که مادری بچشو از سوزوندن فلفل می ترسونه؛ یا مثل هر وقت دیگه ای که مادرا از ترس به عنوان یه ابزار برای بازداشتن بچه هاشون استفاده می کنن؛ هیچ وقت نمی تونم اینو درک کنم که چطور یه مادر می تونه دستی دستی بچشو بندازه توی آتیش؛ بچه ای که از گوشت و پوست و استخونه خودشه؛ بچه ای که عاشقانه دوستش داره و می پرستتش؛ از شکم خودش می زنه تا بچش گرسنه نخوابه؛ از خواب خودش میزنه تا اون راحت بخوابه؛ چطور این مادر می تونه؟ چطور خدا می تونه اینکارو با بندش بکنه؟ بنده ای که حتی روحشم از جنس خودشه، خیلی فراتر از همه اون چیزی که مادر باعثشه

می دونی، بزرگترین عذاب برای هر انسانی، آتیش جهنم نیست، بلکه نادیده گرفته شدنه؛ اون روزی که همه ما به این حقیقت برسیم که خداوند حقیقت محضه، اون روزی که همه با گناهانمون جلوش حاضر بشیم و از سنگینی کاری که کردیم شرمگین باشیم، خدا نمی گیرتت و نمیندازتت توی جهنم، بلکه بهت پشت می کنه، باهات قهر می کنه، نادیدت می گیره، اون روز می خوای چیکار کنی؟ می خوای رگتو بزنی؟ می خوای خودتو دار بزنی؟ می خوای خودتو از بلندی بندازی پایین؟ نه، دیگه هیچ مرگی در کار نیست، تا دنیا دنیاست، تا زندگی زندگیه، این روحته که تا ابد در عذابه. اگر فرض بگیریم زندگی یه خواب و مرگ بیداری باشه، همیشه جوری زندگی کن که هر وقت از خواب بیدار شدی، بتونی خوابتو برای دیگران تعریف کنی؛ خوابی که نشه روایتش کرد، خواب نیست؛ کابوسه، کابوس.

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

518

خلوت کردن توی این فصل مثل گوش دادن ناعادلانه به صدای گوش خراش کلاغ هاست که اینگاری هیچ جوره نمی خوان گورشون رو از این حوالی گم کنن، اون لحظه است که دلم می خواد اسلحه به دست بگیرم و وحشیانه همشون رو به درک واصل کنم و در نهایت خلط گلومو بدرقه راهشون کنم اما امکانات که نیست چه فایده، پس بیخیال تر از همیشه؛ هندزفری مدام توی گوشمه و نگاه کردن به این فصل برام مثل گوش دادن به غمگین ترین موزیک زندگیمه؛ غمگینه ولی دوستش دارم و هیچ جوره نمی خوام بیخیالش بشم، اینگار که این موزیک، عضوی لاینفک از وجود زندگیمه.دلم می خواست رفتار آدما هم مثل تغییرات فصلی آروم و بی دردسر باشه، تغییراتی که می دیدی و حسشون می کردی ولی اینقدر آزرده خاطرت نمی کرد که مجبور باشی واسه سال بعد نگرانش باشی؛ درک نمی کنم آدمایی رو که وقتی به آخر خط می رسن به خودشون این حق رو میدن که هر چیزی به ذهنشون رسید نثارت کنن، درک نمی کنم آدمایی رو که در طول زمان بودن باهات از تمام رفتارهای بدت چشم پوشی کردن و حالا که به آخر رسیدن همه اون حرف های ناگفته رو مثل یه سطل آب یخ روی سرت خالی می کنن، درک نمی کنم آدمایی رو که وقتی به آخر خط می رسن می خوان با همه وجودشون زیر پا لهت کنن، اینقدر له که مطمئن بشن هیچ جوره نمی تونی از جات بلند شی و هیچ جوره نمی خوان مثل قدیما سرپا باشیبهش گفتم: "بودنت توی زندگیم نعمته، همین که هستی نشونه ی لطفته و بس، و این تو هستی که همه جوره داری تحملم می کنی، ولی نمی فهمم چرا فکر می کنی الان که می دونی نمی تونی کنارم دووم بیاری باید نقش آدمای بدو توی این داستان بازی کنی، نمی فهمم الان که وقت رفتنت رسیده باس حتما از خودت کینه توی دلم بزاری و سعی نمی کنی به همون رفتار خوبی که ازت توی ذهنم دارم توی وجودم جاودانه شی"، نمی فهمم و نفهمیدم و شاید هیچوقت نخواهم فهمید چرا، اما دلم می خواد اگر از این به بعد جدایی برای هر کسی اتفاق افتاد، با همون سادگی همیشگیتون از کنار این موضوع رد شین، جدایی خودش به اندازه کافی دردناک هست، دیگه با رفتارتون ناخواسته به این زخم نمک نپاشین، شاید اینطوری بهتر بتونید با خواب شبتون کنار بیاین، خدا رو چه دیدین!

-ولی من گفتم ؛ هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم

+ چرا خب ؟! حیف نبود چهرت و خراب کردی ؟

-اون لحظه ای که میفهمی داره میره اولش میگی نرو اما وقتی گوش نمیده و بی توجه به رفتنش ادامه میده به هر چیزی چنگ میندازی که نگهش داری 

+ کسی که دوستت نداره رو نگه داری ؟ 

-کسی که دوسش دارم و نگهدارم 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

517

منو تو ضربه کمی نخوردیم بایداین ضربات خودشو یکجایی نشون بده ؛ اگر نشون نده طبیعی نیست ؛ رفتارت طبیعی بود ؛ درکت میکنم چون خودم چشیدم ؛ خودم کشیدم ؛ خودم لمس کردم ؛ طبیعی شده برام اینکه یوقتایی خودت دیگه بازی نمیکنی ؛ دسته زندگی دستت هست اما اونکه داره بازی میکنه تو نیستی یکی دیگه ست ؛ میدونی کاری بده زشته ؛ اما دقیقا همون کار و انجام میدی ؛ میدونی کاری قشنگ و پسندیده دقیقا جلوی چشمات یک نیرویی نمیزاره اون کار رو انجام بدی ؛ بعد از اینکه اون کار اشتباه رو انجام داد ؛ اونوقت واقعا دسته زندگیت رو میده دستت و تو میمونی با پشیمونی از کاری که به دست تو انجام شده اما تو انجامش ندادی ؛ تو‌ بر اساس قواعد فکری و ذهنی و دلیت هیچ وقت اون کار روانجام نمیدادی ؛ این نشونه همون ضربه ست ؛ همون ضربه ای که شخصیت آدم رو هدف میگیره و بعد از برخورد ضربه ؛ شخصیتت از وسط میشِکَنه ؛ این میشه که میشی دوشخصیته ؛ هر چی اون ضربه محکم تر و کاری تر باشه تیکه های شخصیتت بیشتر میشه ؛ این حال تو روفقط کسی میفهمه که دچارش باشه ؛ برای مردم عادی که توضیح بدی میخندن میگن داره اخلاقای گندشو توجیه میکنه ؛ داره فلسفه بافی میکنه ؛ میخواد بگه خیلی حالیمه و .... ولی هیچکدوم نمیفهمن که تو فقط داری خودت رو توضیح میدی ؛ و چون حسش نکردن لمسش نکردن ؛ چون سنگینه ؛ براشون غیرقابل باور و مسخره ست 
اما من میفهممت ...
۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

516

هوای تاریک و سیگارِ روشن و خلوت دو نفره؛ باد خنکی می وزید و توی این هوا هیچ چیز به جز گرفتن چند پوک سیگار حالمو بهتر نمی کرد؛ مثل همیشه از بالای پشت بوم به خیابون پر از ماشین خیره شده بودی و به طرز مسخره ای مثل موش توی خودت پیچیده بودی؛ بهت گفته بودم‌ لباس گرم تر تنت کنی اما اینقدر غد بودی که همیشه کاری رو انجام بدی که خودت دوست داری، مثل تمام اشتباهاتی که توی این مدت کردی و هیچ وقت نتونستی ازشون درس بگیری. از موهای نه چندان بلندت آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدی .. میلرزیدی .. میلرزیدی ..های هایِ گریه ی تو از صدتا قدم زدن و سیگار کشیدن مردانه تر است ، اشک هام با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار .. من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .
امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من . این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نمیمونم ، فقط میرم !چمدانِ بزرگم رو برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را توش میذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میرم تو بمون ، تو بمون و سایه ی سردی که روی خوشبختیت دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .
تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مونده بودم  با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!میبینمت ، ببین منو من میبینمت . من مثل این آدمای عوضی دورت نیستم ، من میبینمت ، من میشنومت ، هر چی بگی که به گوشِ جان ، هر چی نگی هم خودم میدونم . ببین چقدر دوستت دارم ؟! من میفهمم ، میفهمم مقنعه ات رو مرتب نمیکنی وقتی میاریش توی صورتت ، من میفهمم چشمات خسته نشدن از زل زدن وقتی دستت رو میزاری روی چشمات ، من میدونم چرا دستمال کاغذی روی میزت هر هفته تموم میشه ، من میدونم چی میخوای .. من میدونم چته اسکل ، خودت خری . خودت بیشعوری نمیفهمی دوای همه دردات پیش منه ، خودت نمیومدی پیش من ، خودت نمیگفتی دوستم داری ، وگرنه من که همش همینجا بودم ، حتی وقتی تو نبودی هم من بودم .. 
من پشت در حوزه منتظرت نبودم ، من سر حوزه دلگرمیت بودم ، تو نفهمیدی .. تو نخواستی ببینیم ! اینهمه بزرگ بودم چجوری ندیدی ؟ من اینهمه دوستت دارم ، میفهممت ، داد زدن بلد نیستم ، دیگه چی میخوای الاغ ؟ نمیفهمی هیچوقت دوست داشتن یک طرفه یعنی چی ! دیگه برای هیچی ناراحت نمیشم ، ینی میدونی دیگه یادم رفته باید عکس العمل نشون بدم ، به پاره شدن جوراب مورد علاقم تو روز اول ، به بی توجهی های کسایی که وظیفشونه بهم توجه کنن ، به ضعیف تر شدن و کوچیک تر شدن هر روزه ی چشمام .. زشت شدم ، خیلی . ولی واسم مهم نیست که دقیقاً چه بلایی سرم اومده .کی باورش میشه این من باشم ، کسی که به تو وقتی هر جوری که میتونه به طرز تابلویی تیکه میندازه فقط لبخند میزنه ؟ پریشونی از سر و روم میریزه ، نه که دکمه هامو جا به جا ببندم یا مثلا لباسم اتو نداشته باشه یا گرد و خاکی باشن کفشام ، نه . ولی یه جور بدی هیچی نیست که بهش تکیه کنم ، کمرم خمه ، خستم . دیگه هیچ امیدی برای ادامه دادن این زندگی لعنتی جز خدا ندارم .. 
میگم خدا ، نشانه ی معنوی شدنم نیست ، من همونم ، همونِ همون ، با این تفاوت که دیگه هیچ آدمی کوچک ترین ارزشی واسم نداره ، انتظاراتم فرق کرده ، همین .. اما بازم اونقدر خرم که حتی وقتی نیستی دوستت دارم ؛ میفهمی ؟ نه ! 
پ ن ) 
کاش هیچوقت پیش من سناتور نمیکشیدی ...
۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

515

لبخندت ؟! همانی بود که دیوانه بازی هایم به لب هایت میچسباند 

لبخندت ؟! همانی بود که عکس هایت را بی خبر ادیت میکردم و میفرستادم و روی لب هایت مینشست 

لبخندت ؟! همانی بود که جانم را برای متولد شدنش میدادم 

حالا که من نیستم ؛ باز هم میتوانی لبخند بزنی ؟

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور