چقدر حرف دارم و چقدر گوش ندارم و چقدر سکوت میکنم و چقدر غمگین!چهار ماه سکوت چهار ماه درون ریزی چهار ماه ... و‌چه کسی میفهمد جز خدا ؟ و چه کسی ناراحت تر ؛ از من ؛ جز خدا ؟ 

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

یادتان هست دیشب بعد از دعوا، دلتنگتان بودم،  بوسیدمتان. به آغوش میلی نداشتید. خسته بودید و ناراحت؟ خواستم بگویم اگر اجازه می دهید، حالا ببوسمتان و بعد هم در آغوشم بنشینید تا چند کلمه حرف عاشقانه برایتان بزنم تا بلکه روی خوشتان نصیب ما شود. خواهشا خجالتم ندهید که التماس کنم. بیایید. در آغوش من چای میچسبد ؛ بگذارید بوی تنتان بشود انتخاب من از میان میلیون ها عطر ؛ عطر زیاد عوض نکرده ام ؛ از هر عطری خوشم نمیآید ؛ عطری که میزنم باید جوری باشد که وقتی به مشامم میخورد ناخودآگاه چشمهایم را ببندم و ریه هایم را پر کنم و نفس حبس کنم تا دلم چند ثانیه پشت سر هم بلرزد ؛ دانهیل قهوه ای یا دِرِک استفاده میکردم اما دیدم که دیگران هم استفاده میکنند  ؛ اما من عطر خاص دوست دارم ؛ عطری که جز من کسی نتواند بزند  ؛ نتواند داشته باشد میشود تنت وطنـم باشد و بوی بدنت اولین و آخرین انتخاب من از میان تمام عطرها ؟ از کار خسته درب خانه را باز کنم و بعد از سلام و قبل از هر چیزی یک دل سیر بویت کنم مشامم و ریه هایم را پر کنم و نفس حبس کنم تا دلم چند ثانیه پشت سر هم بلرزد ؛ تا بعد از یک روز کاری تمام دنیا را بگذارید یک طرف و دستم را بگیرید و برویم سمت دیگر؛ بگذارید بوی عطرتنتان انتخاب من باشد از میان میلیون ها عطر در دنیا بانو ؛ باشد ؟

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

مخاطب های گوشیمو بالا پایین میکردم از اسمت رد شدم یادت افتادم یاد روزی که دیدمت افتادم ؛ یادته ؟ بی هوا دستات رو سفت گرفتم سفت گرفته بودم شاید بمونی،آخه میگن دستا حافظه‌ دارن، خاطره‌ ها رو میون اون خط‌های ریز و درشتشون قایم می‌کنن، فکر میکردم یادت بمونه، خواستم کاری کنم یادت بمونه فکر میکردم تموم این چند سال که می‌ارزید به همه‌ی عمرم یادت بمونه که یکی منتظرت بود.تو نخواستی یادت بمونه ؛نخواستی یادت بمونه وسط شلوغی مترو دستت رو می‌گرفتم می‌دویدیم که برسیم به قطار، که هر‌وقت خوابت نمی‌برد شروع میکردی به شعر خوندن و ضبط کردن صدات ؛ و من هر بار صدات رو میشنیدم پر میشدم از کلمه و قلم دست میگرفتم و مینوشتم از چشمات می‌گفتم، از اون موهایی که با انگشتت تار به تارش رو زیر روسری جا میکردی میگفتم از چال چونت ؛ از بوی لباست از بوی خاصت که عطر نبود اما بهترین بوی عالم بود از چشمات ؛ از نگاهت ؛ از همه چیت؛ ‌ منم هربار دلم می‌گرفت و خوابم نمیبرد چشمام رو میبستم چون توی رویا می‌تونستم دستامو رو موهات بکشم و موهات رو آروم بذارم پشت گوشت تو نخواستی منو دست‌هام رو ول کردی.تا حالا دیدی دستا التماس کنن؟ من دیدم.دیدم چه جوری بال بال می‌زدن که برگردن بهت. به جون چشمات قسم دیدم از من رفتن، کش اومدن سمتت، پشت سرت خودشون رو می‌کشیدن که برسن بهت. جای قدم‌هات بوسه می‌زدن که یه وقت ردت رو گم نکنن ولی نرسیدن آخه تو گفته بودی که نرسن، گفته بودی مگه نمی‌گفتی نمی‌خوای چشمام بباره هیچ‌وقت دیگه از یه جا به بعد نذاشتم دنبالت بیان، آخه چشمات که واسه باریدن نیست، واسه خندیدنه،واسه برق زدنه، واسه غرق شدنه می‌دونی وقتی می‌خندی چشمات قشنگترین خط ِ دنیا می‌شه؟ میدونه همیشه یکی از مژه‌هات بلند‌تر از اون بقیه‌س؟می‌دونی من هنوز جا‌ موندم میون انگشتات؟می‌دونی وطن واسه من جایی نیست جز دستات؟ من اهل دستات بودم. اهل سر انگشتات که می‌رقصیدن میون موهات. دستایی‌که انگار تموم دنیا جا شده بود بین خط و خطوطشون.اهل چشات بودم، چشمایی که نگام می‌کردن، چشمایی که گاهی از خجالت نگاهشونو می‌دزدیدن، چشمایی که یه کاری می‌کردن صدای قلبم بپیچه توو گوشم.من بدون دستات سر نمی‌کردم چون کی بدون جایی که اهلشه، و قلبشه سر‌ می‌کنه؟ من بدون دستات دچار #تاسیان شدم ...
پ ن )
«تاسیان»:
حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتن. دلتنگی غریب، غم فزاینده.

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

دوست داشتم شهامت اش را داشتم و بودی که بگویم“بغلم کن” میدانی ؟ بغلم کن غمگین ترین جمله ای بوده که میتوان گفت یک جور استیصال ست که درد و ناراحتی و دلتنگی را با هم به همراه دارد و از آنجایی که خاصیت عشق غم ست ، و غمگین ترین التماس آدم به معشوقه دور افتاده اش “بغلم کن” میباشد پس اعتراف میکنم که “بغل” غایت آرزوی هر عاشق از تمامیت یک رابطه عاشقانه است وقتی بغلم کن را بگویم یادم نمیرود شب هایی را که زل میزدم به سقف سفیدی که در میان ظلمت شب سیاه میشد تا حواس خود را پرت کنم که نفهمم ؛ حس نکنم جان میدهم ؛ خاک میشوم ؛ و مجدد جان میگیرم خاک را کنار میزنم و زنده میشوم و صبح از نو روزی از نو ؛ شب هایی که میتوانست با آغوش نقطه مرگ و خاک سپاری تکراری هر شب ام نباشد : دلم نمیخواهد زمان برگردد میخواهم به عنوان یک بیننده وقتی در آغوشت آرام میگیرم برگردم و گذشته ام را ببینم ؛ همان جاهایی که فقط خودم میدانستم چقدر سخت بود و باز زنده ماندم من تابحال خودم را از دور ندیده ام اما دلم برای دیدن خودم تنگ شد ؛ دلتنگ ام ؛ معنای دلتنگی را در زبان‌های مختلف می‌خواندم که رسیدم به «Nostálgico»به زبان اسپانیایی یعنی دلتنگی، اما دلتنگی غریب؛ دلتنگی‌ای که با خودش حس غربت می‌آورد.فکر کن نشسته باشی در خانه و به جای دیدن جای خالی‌اش، خودت را میان خانه‌ات غریب ببینی، شبیه مهاجرانی که در خانه‌ی خودشان هم غریب‌اند. انگار او که نیست ، وطنت بوده ؛ از دیدن این صحنه ی گذشته ام در آغوش آینده ات لذت میبرم ؛ انگار که در کنار شومینه و در هوای گرم و جای نرم نشسته باشی و خیابانی را که برف پوشانده و باریدن برف و سرما را نگاه کنی و قدر جای گرمت را بیشتر بدانی ؛ آه ؛ غصهٔ همهٔ آن‌هایی که می‌نویسند یا دوست دارند شنیده شوند، نخوانده‌شدن نیست؛ بد خوانده شدن است.شنیده‌نشدن نیست، بد شنیده شدن است! ‏کیف تریدیننی أن أفسر ما لا یفسر؟چگونه می‌خواهی شرح دهم آن‌چه را که هیچ شرحی ندارد؟ در اغوشت ارام بگیرم و گویم چنانت دوست دارم که هر نفست به روی من ممِد حیات است و هر نگَهت مفرّح ذات

۱ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

چندی‌ست که می‌خواهم بنویسم، اما در طول این مدت و همین حالا هم از خودم می‌پرسم چه فایده؟ اما جواب روشن است؛ از چه فایده گفتن چه فایده؟ و اصلا مگر من در هر کاری پی فایده‌ای بوده‌ام؟ نوشتن آرامم نمی‌کند اما لااقل به شما نشان می‌دهد در ذهنم چه آشفته‌بازاری برپا هست، کاش سه‌شنبه بازاری چیزی بود که یه روز در هفته برگزار می‌شد و تهش هم جمع می‌شد می‌رفت ولی این ذهن من اصلا سیرمونی نداره، هرچی هم می‌نویسم هنوز دو سه قورت و نیمش باقی هست، نهنگش مال اقیانوس‌های دوره، به اینجا عادت نداره. چهرازی هم نشدیم که نوشته‌های بی‌ربط و باربطمون قیشنگ شه و چهار روز بعد تکه کلام مردم و بعد معروف شیم و ازمون امضا بخوان و واسه دیدنمون سر و دست بشکنن، شدیم اونی که وقتی سر و دست می‌شکنن میان پیشمون. بدون اینکه حواسم باشد، داشتم ادای آدم‌های امیدوار را در می‌آوردم خوب می‌دانم نقطه‌ی آغاز ماجرا کجاست. همان‌جایی که دوستی به من گفت تو باید دیر یا زود باهاش کنار بیای و من رنجیدم، رنجیدم از این که او دوست من بود و نمی‌دانست تمام زندگیِ من کنار آمدن شده، که خودم هم می‌دانم باید کنار بیایم اما این توقعی نیست که از یک دوست می‌رود، دوست همان کسی هست که با تو به زندگی فحش‌ بدهد، نه که با زندگی تورو مورد عنایت قرار دهد، پرونده‌ی دوست در زندگی من خیلی وقت است بسته شده ولی بعضی آدم‌ها هم خیلی خوبن، انقدر خوب که کاش دوست من بودند. شاید هم چون دوست من نیستند خوبند، نمیدانم و توفیری هم نمی‌کند دانستنش. همیشه مثل الان ریسمان کلام از سوزنم در می‌رود و چشمانم خسته‌ تر از آن‌اند که سوزن را دوباره نخ کنم، فعلا همین متن نخ‌نما را از من داشته باشید تا وقتی دیگر بگویم چه می‌خواستم بگویم.

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

دوستش دارم و این از نشانه های ایمان ست ؛ فرموده اند : حب الوطنِ مِن الایمان ؛ و وطن من تنِ توست ؛ گاهی وطن ؛ میشود یک تن ؛ حد فاصل یک شانه تا شانه دیگرش ؛ خیلی وقت بود دوست داشتم برات بنویسم وطنِ من ؛ پیش تر از این می شناختمت،زودتر میفهمیدم این نفس کشیدن برای چی هست،چه هدفی داره بفهمم باید چیکار کنم که خوشحال تر باشی، چیکارکنم که صدای خنده هاتو بیشتر بشنوم، چیکار کنم که آرامش داشته باشی اما خب به منم حق بده، بلد نبودم زندگی رو ولی دارم یاد می گیرم مهمترین چیزی که یاد گرفتم تو زندگی این بود که هیچ غمی موندگار نیست و در مقابل هیچ شادی ای هم ؛ فهمیدم باید برای از بین رفتن تنهایی و آمدن کسی باید صبر کرد گاهی چند روز گاهی چند ماه گاهی چندین سال ؛ کسی میتونه ادعای زندگی کردن داشته باشه که هم خندیده باشه و هم اشک ریخته باشه هم به مقصد رسیده باشه هم صبر کرده باشه و نشکسته باشه ؛ هم برده باشه و هم باخته باشه.هم به دست آورده باشه و هم از دست داده باشه ؛ من خیلی سال هست که دارم زندگی میکنم ، میبرم و میخندم ، میبازم و بغض میکنم ، کلافه میشم عصبی میشم خسته میشم فقط خواستم بگم حضور تو باعث شد بفهمم زندگی یعنی همین نه اینکه سالیان دراز منتظر باشم تا یک روز زندگی کنم ؛ باعث شد بفهمم چقدر بودنِ کسی از نبودنش فرق میکنه ؛ چقدر انتظار برای رهایی از تنهایی شیرینه وقتی میفهمی داریش و از وجودش چشم میپوشیدی در عین حال که فکر میکردی انتظار چقدر سخته ؛ اما فهمیدم تموم شدن انتظار چطور تلخیش رو میشوره و میبره ؛ همین که کنار همه ی خوبی ها و بدی هام، همه ی خنده ها و اشک هام جوری زندگی کنم که سرم جلوی خودم بالا باشه چون خدا رو دارم چون تو رو دارم ؛ آره جز خودت چون هیچکس نمیدونه تو چه روزهایی رو گذروندی حالا میخوام بهت بگم بیخیال غم دنیا، از این به بعد میخوام بیشتر روی بودنت حساب کنم و فکرم این نباشه چه مشکلی هست فکر کنم که بلاخره به امیدخدا باهم همه چی رو درست کنیم میدونم عجیبه ولی آدم باید دور خودش رو بهتر ببینه و فراموش نکنه از وجود ادم هایی مثل تو ؛ فراموش نکنه نعمتی که داره رو ؛ خواستم بگم امروز به دور و برم بیشتر نگاه کردم و تو رو بیشتر دیدم خداروشکر برای داشتنت

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

میدونی ؟ این روزا ‌فکرام پرپشت شدن ؛ کافیه کمی از مغزم کم پشت باشه فکر و خیال کمتر باشه ؛ افکارم با پرپشت شدن اونجا رو پوشش میدن ؛ دلم میخواد بغلت کنم ؛ فقط هم بغل کردن نه ؛ دوست دارم تمام پوستم تموم پوستت رو بپوشونه ؛ و تو من بدون شهوت غرق بشی و منو حرفامو بفهمی ؛ از نظرم ‌‌‌زندگی همون مرگ در اقساط بلند مدته ! میفهمی چی میگم ؟ تو دراز مدت هی میمیری هی برمیگردی هی میمیری هی برمیگردی تا وقتی که میمیری اما دیگه برنمیگردی ... ‌‌ و تو این رو نمیفهمی که اینا شعار نیست حرف دلمه ؛ اما میخوام حرف دلم رو دیگه نزنم ؛ وقتی صحبت میکنم و کسی درک نمیکنه ؛ وقتی لحن متن هام مشخص نیست و برای همینم هست که خیلی وقتها متوجه نمیشه کسی دارم جدی حرف میزنم یا شوخی میکنم مثل همه یه چیزایی رو میخوام و از یه چیزایی فراریم، اما توی حرف‌زدنم هیچی معلوم نیست، نشون نمیده، دیگه خسته شدم، همه چیز در درونمه، یه جای خیلی دور، هربار که میبینم خودمو از خودم میپرسم دیگه لحن به چه درد میخوره وقتی که همه‌ی آدمای اون بیرون جدی‌ها رو شوخی میگیرن و شوخی‌ها رو با جدیت تحلیل میکنن، انگار معنای دقیق هر کلمه‌ای که به زبون میاد فقط با تجربه‌ی همه‌ی گذشته‌ی صاحبشه که به تمامی درک میشه، ینی چیزی شبیه ناممکن، و گفتن برای کسی که بی‌خبره جز اتلاف عمر هیچی نیست، احتمالا اونی هم که اولین‌بار گفته آدم با حرف‌زدن سبک میشه داشته شوخی میکرده، فقط بقیه جدی گرفتن، وگرنه قدیما درد رو تحمل میکردن، حرف زدن از ناراحتی و دلخوری، یه زمانی ساده‌ترین کار برای من بود؛ الان لال شدم چرا؟ چون تا میام بگم، یادم میاد با گفتن همین حرفا، نقاط ضعف و ترک‌خورده‌ی وجودم رو نشون دادم که با خونسردی تمام دست و پا بذارن روش و چکش‌به‌دست خوردم کنن، چون خط به خط مکالمه توی ذهنم چیده میشه و می‌بینم نه‌خیر! گیریم گفتم، چه فایده وقتی نمی‌شنوه و اگرم بشنوه، آپشن‌های لازم برای شکنجه‌ی خودمه که دودستی دارم می‌ذارم جلوش.
لال شدن از عوارض شکستنِ اعتماده و البته شنونده نداشتن! احساس می‌کنم مُرده‌م، تلف شدم، افتضاحم، درهم شکسته وبه‌درد نخورم. اینا احساساتی نیستن که کسی فراموش‌شون کنه.
پ ن )

«...تا بدانجا که زمین با همه فراخى بر آنها تنگ شد،
و از خود به تنگ آمدند،
و دانستند که از خدا، جز به سوى او پناهى نیست...»

سوره توبه - آیه 118

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

وقتی حرف ازدواج شد به ذهن ام رسید بنویسم ؛ میدونین ازدواج هدف زندگی نیست ؛ توی جهان قدیم یا نسل قدیم ؛ جوون رو انقدر توی خونه نگه میدارن و اونقدر محدودش میکنند که جوون تنها راه فرار از این شرایط رو ازدواج میدونن ؛ و فکر میکنند اگر ازدواج کنند از دست گیر دادن و محدودیت های پدر و خانواده راحت میشن ؛ خانوم یا آقای خودشون میشن و اغلب با این تفکر ازدواج کردند که خیلی هاشون کارشون به طلاق کشید ؛ و البته که اونهایی که هدفمند ازدواج کردند و خوشبخت هم شدند ؛ اما میخوام بگم ببین ازدواج هدف نیست که اگر کسی ازدواج نکرد بگیم به سرهدف مقصود نرسید ؛ ازدواج یه وسیله ست برای رسیدن به هدف والاتر ؛ وقتی یک انسان متوجه میشه ادامه دادن زندگی به بودن یکنفر کنار خودش نیاز داره و وجود اون فرد توی سرعت و کیفیت رسیدن به هدفش تاثیر داره ازدواج میکنه ؛ متاسفانه در حال حاضر شاهد ازدواج دهه هفتادی ها مخصوصا هفتاد پ پنج به بعد هستیم که کافیه ازشون سوال کنی هدفت از ازدواج چیه !؟ و در جواب میشنوی تشکیل خانواده ! خب تشکیل خانواده بدی که اخرش چی بشه ؟ جوابی نداره بده! الان دهه ای نیستیم که اگر کسی مجرد بود اون فرد رو مشکل دار بدونیم ؛ بعضی ها اونقدر قوی و محکم و متکی بخود هستند که نیازی به بودن یکنفر کنارشون نیست ؛ این فرد برای چی ازدواج کنه ؟ اون داره زندگی میکنه و از زندگی کردنش لذت میبره چرا خودش رو به قبول کردن مسئولیت موظف کنه ؟ حرف زیاد است و وقت کم ؛ فقط کمی از جهان قدیم فاصله بگیریم ؛ آدم ها رو قضاوت نکنیم ؛ برای رفع نیاز برای حرف نشنیدن از اطرافیان از سر دلخوشی ازدواج نکنیم که بعد از خوابیدن آتش شهوت بخودمون بیایم و تازه چشممون باز شه و پشیمون شیم

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

بعد از چندین سال ؛ تجربه کردن آرامش در کنار شخصی دیگر برایم غیرقابل باور یا دور از باور بود ؛ تا که با حواس پنجگانه خود احساس نکنید باور نخواهید کرد که گاهی میشود در کنار کسی دیگر ؛ چنان آرام شوی و آرامش مهمان قلب و دلت شود کَاَنهو آرامش تمام آدمهای عالم را در کنار خودتان دارید ؛ شاید با خودت بگویید این ها شعار است کلیشه است ؛ تا تجربه نکنید باور نخواهید کرد ؛ امروز در کنارش بودم حقیقتا وقتی در کنار هم لب رودخانه ای که نمیدانستیم کجا بود و فقط رفتیم و رسیدیم دلم میخواست بگویم خانوم جان شما اخیرا خیلی درگیر کارای خونه شدید.امروز من وقف شماست که حالت خوب شود حوصله ات باز شود بیشتر از قبل دوستت دارم،همان طور خودخواهانه،همانقدر دست وپاچلفتی هنوز با شنیدن اسمت دست و پایم را گم میکنم و هول می شوم و نفسم تنگ می شود منتظرم روزی در خیابان ببینمت،پشت یک چراغ قرمز طولانی،یک دل سیر نگاهت کنم باز هم دلم برای تو تنگ شده،شیرین،مهربان،رها، ساعت هاست که تورا ندیده ام و آخرین چهره ات را از خاطر نبرده ام، امیدوارم بعد از این توی خوابهایم سَرَکی بکشی،با همان لباس ها با همان مدل راه رفتن که مخصوص خودت بود با همان ماسک سیاهت ؛ با همان کتونی های صورتی رنگت و باز ویرانم کنی و من باشم و  یک کوه از خاطرات شیرین با تو بودن که هیچ چیز دیگری نتواند نابودش کند ؛ دلم تنگت است از دلتنگیَت کجا فَرار کنم؟ کجا بروم که صدایِ آمدنت را بشنوَم؟ کجا بایستَم که راه رفتنَت را ببینم کجا بخوابم و سرم را روی کدام بالشت بگذارم  که صدایِ نفس‌هات بیایَد؟ کجا بچرخَم که در آغوشِ تو پیدا شوم؟کجا چشم باز کنم که در منظرَم قاب شوی؟ کجایی؟ کجایی که بدانی هیچ چیزی قشنگ‌تَر از تماشایِ تو نیست؟کجا بمیرَم،که با بوسه‌هایِ تو چشم باز کنم؟ دلگیر نباش اگر شب ها زود میخوابم شب ها فقط با این دلخوشی از فکر و خیالت بیرون میآیم و خواب راانتخاب میکنم که توی خوابم باشی و یک دل سیر ببینمت و کنارت باشم‌ .میگم راستی ، تو اصلا راه اومدن به خواب من رو بلدی ؟! تنها فردی که لایق عشق است ،کسی ست که معنی ِحرفهای نزده ات را بهتر از خودت بفهمد و تو قبل از اینکه بگویم مرا میفهمی نمیتوانم دلایلی رو که چرا انقدر دوست دارم رو بشمارم ؛ نمیتوانم حال خوبم را بیان کنم وقتی در کنارتم اینها هم کمی شعر بیشتر نیست !

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

این خصلت ما هم مصیبتی شده آقا : همیشه جزو آدم هایی بود که  جزئی نگر بودند. هیچ ‌وقت کلیات چیزی را درست به خاطر ندارم؛ چه در عشق، چه در رابطه‌ها و چه در یاد ِ کسی.خو‌ کردم به جزء به جزء دیدن، شنیدن ؛ بوییدن ؛ و ... انگار که می‌توانم با آن‌ها بیشتر بشناسم، بیشتر در عمق چیزی بروم و غرقش شوم ؛ و در نهایت باعث و بانی لذت های خاص بیشتر من همین جزئیات است. شاید هیچکس مثل من نباشد ؛ همه از هر جهتی نگاه کنند ؛ اخلاق ؛ چهره ؛ گفتار یا ... اما من ... من دلم میرود برای تک تک تارهای مویش که  با دست زیر روسری جامیکند ؛  یا ابروهای همیشه مرتب اش ؛ طرز صدا کردن اسم من ، یا «الو» گفتن‌هایش پشت تلفن؛ یا حتی قهقهه هایش پشت تلفن وقتی مطلب خنده داری مطرح میشود ؛ جوری که اسمم را با صدای بچگانه می‌زد با این‌ها عاشقی‌ام خوش‌ترست. مو به مو بلد بودن کسی انگار او‌ را بیشتر از قبل از آن آدم می‌کرد.انگار چندین سال است میشناسمش انگار او را خلق کردند برای من ؛ پازل احساساتم با او کامل میشود انگار خط به خطش را حفظم که شاید کسی تا به حال حتی چشمش هم به آن‌ها نخورده‌است به این فکر میکنم که دیگر چه چیزش خاص است؟ میدانی ؟ دلتنگی من تمام نمی‌ شود !همین که فکر کنم من و او یک تشکل دو نفره ایم دلتنگ‌ تر می‌شوم برای تو به کلمات فکر میکنم یک واژه‌ای هست به نام "استیصال"در لغتنامه‌ها معنی درماندگی و بیچارگی را برایش نوشته‌اند. "از بیخ کندن" هم گفته‌اند. مثلا آنجایی که میخواهد تلفن را قطع کند و من دلم از بیخ کنده می‌شود ولی درمانده و بیچاره، نمیدانم چطور بهش بگویم که بماند، که صدایش را از من دریغ نکند شاید حرفی هم برای گفتن نباشد اما صدای نفس هایش ... همانجایی که نوید محمد زاده میگفت :دلم پَر میکشه واسه یه لحظه دیدنش،دقیقا همانجا گیر کرده ام ... و چه جزئیاتی خواهد داشت دیدنش بعد از مدتی که انتظار کشیدی برای یک لحظه دیدنش ...

۰ نظر
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور