.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

546

مردها هر قدر هم که بزرگ و باسواد و پولدار بشن، باز هم مثل بچه‌ها هستند زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود آشتی میکنن. ممکنه جلو زن‌ها چیزی نگن اما تنها که شدند شروع میکنن به بغض کردن به همین خاطره که کسی گریه‌ی مردها رو نمیبینه زن‌ها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند، حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند میدانی!
‎غمگین ترین نوع دوست داشتن این است‎که بگویی سلام؛‎خوبی؟
من هم خوبم اما نگویی دوستت دارم.نتوانی که بگویی!نباید که بگویی این بغض مرد را کسی نمیفهمد جز خود همان مرد ؛گفت تمام می‌شود این روزهای تلخ رفت و روزهای تلخ، دائمی شدند...
دوسش دارم امافهمیدم که فقط دوس داشتنِ من چیزی رو عوض نمیکنه،عشق باید دو طرفه باشه نمیشه همیشه عقلانى فکر کرد، یا همیشه احساسى تصمیم گرفت. شرایط همه چیز رو تغییر میده. یه موقع حاضر نیستی کوچیک ترین اشتباهى ازت سر بزنه؛ یه وقت هایى هم هست که حاضری بیوفتی تو چاه کسى که همیشه در حقت اشتباه کرده. میدونى؟ علاقه خیلى مهمه. من بهت حق میدم اگه آخرش، برگردى به آغوش کسى که لیاقتت رو نداره ‎مردها که میروند ‎واقعا میروند شوخی ندارند منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه حالیشان نیست دیر میروند اما چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند‎حتی ردپایشان راهم روی برف جا نمیگذارند، محض دلخوشی.‎اما..اما هیچ زنی، قسم میخورم هیچ زنی واقعا نمیرود ‎اصلا زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند.‎هیچ زنی واقعا نمیرود ‎فقط ترکت میکند تا دنبالش بروی اما تو چگونه هستی که رفتی و نمیخواهی کسی دنبالت باشد ؟! چگونه بگویم دوستت دارم ؟ امروز چقدر لعنتی بود ، چقدر جمعه بود ، چقدر چکش بود و من میخِ ظریفی بودم که در آغوشِ هیچ چوبی جای نداشتم ، در هم شکسته و مچاله به دستِ نجارِ بی رحم به گوشه ای افتادم و میخِ بعدی دلم تنگ شده بود ، همه چیز فشار میداد دلِ کوچکم را ، به هوای آبِ سرد که نفسم را بند بیاورد به حمام رفتم ، روی دو زانو نشسته بودم و سرم را در تشت بزرگِ آب فرو کرده بودم ، به امیدِ قطع شدن این نفس ، شاید خفگی سر که بلند کردم ، هوا را بلعیدم ، بوی تو را میداد لعنتی ! از موهای نه چندان بلندم آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدم .. میلرزیدم .. میلرزیدم سیگار کشیدن مردانه تر است ، ازهای هایِ گریه ی شما دخترها از صدتا قدم زدناشک هایم با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم .. دستم قدرت این را نداشت که شیر را بچرخاند ، هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار  بگذار آخرین حرف هایم را هم بزنم ، اصلا چطور است این آخرین باشد ؟
! آخرینِ آخرین ها . بگو ببینم ؛ این جان در تنِ من ، چکار دارد بی تو ؟من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من ..! این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نخواهم ماند ، فقط میروم !چمدانِ بزرگم را برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را تویش میگذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میروم ..تو بمان ، تو بمان و سایه ی سردی که روی خوشبختی ام دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مانده بودم .. با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

545

حسادت میکنم خب ؛ به بالشت زیر سرت حسادت میکنم که هر شب سرتو بغل میکنه و باهم میخوابین ؛ به تختت حسادت میکنم که هر شب از پشت بغلت میکنه و باهم بخواب میرین و صبح تو اغوش هم بیدار میشین ؛ حتی به پتویی که میپیچی بخودت هم حسادت میکنم هرشب قفل میشین تو اغوش هم و‌ باهم صبح قفل شده بیدار میشین من هرگز نیاسودم من همون حسودی ام که هیچ وقت نیاسود و نمیآساید تا یک شب تو را میان اغوشش قفل کند و صبح با بوسه صبح گاهی این قفل را باز کنی ؛ من تو عشق زیاده خواه هستم اما حسود بیشتر ؛ تو که از وسعت دیوانگی هایم خبر داری بگو کی بی تو چشم خسته ام را خواب میگیرد ؟ پس کی این شب هایی که بزور میخوابم تمام میشود ؟ شب هایی که دراز میکشم به سقف نگاه میکنم صبر میکنم صبر صبر صبر تا خواب چشم هایم را در بر بگیرد ؛ صد در صذ خوابیدن راه دیگری هم جز اینکه دراز بکشی و منتظر باشی بخوتب میروی هم دارد ؛ مثلا یک راهش این باشد که تنم تختت باشد و سینه ام بالشتت و دست هایم پتویت روی من بخوابی و سرت را روی سینه ام بگذاری و دست هایم را دور کمرت قفل کنی ؛ مطمئنا زودتر ؛ عمیق تر ؛ ارام تر ؛ امن تر ...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

544

بیا گریه کنیم ؛ اونجوری نگاهم نکن بیا بغل ات کنم گریه کنیم ؛ آره منم گریه کرده ام من امتحان کرده ام وقتی گونه هایت زیر قطره های اشک می سوزند درد هایت دیگر درد ندارند من گریه کرده ام خیلی شب ها آنقدر گریه کرده ام که خوابم برده از گریه کردن خجالت نکش من از آن روز که در چشمانت زل زدم و  زدم زیر گریه دیگر خجالت نمی کشم گریه کنم حالا همه جا و جلوی هر کسی می توانم گریه کنم

چندبار جلوی مشاور ام‌و‌چند باری هم نزد دیگران من شعیف نیستم ضعیف کسی ست که نمیتواند گریه کند من نمیدانم

درد های تو بزرگ تر از درد های من بود؟ تو که من را داشتی من چه ؟ تو که رفتی چشم هایم را روی هم فشار می دادم

دعا میکردم به خدا میگفتم یک کاری کن من وقتی چشم هایم را باز میکنم اینجا نباشم یک جای خوب تر یک خانواده بهتر

یک زندگی که بشود دوستش داشت من هر روز همین کار را می کردم و خدا به نظرم خیلی بی رحم بود که التماس هایم را نادیده می گرفت باور کن من بیشتر قلبم فشرده شد وقتی تو خودت را در قلبم کشتی وقتی با خودم فکر کردم مگر می شود چاه تنهایی دنیا اینقدر عمیق باشد احساس نمیکنی که واقعا ناعادلانه است؟قهرمان های داستان می میرند بقیه پای فیلم اشک می ریزند و هیچ کس فکر نمی کند ما که با یک بغض عمیق باقی می مانیم پس از این را باید چگونه زندگی کنیم آن چاه بزرگ تنهایی ات برای شوری درد های من جا دارد؟ چشم هایت برای بار دیگر زل زدن من جا دارند ؟ نا عادلانه نیست که تو انقدر دوری و من پوچم ؟ خالی ام ؛ هیچ ام ؟ اگر بگویی نه ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

543

تا شروع میکنم به فکر کردن انگار یک رگ مستقیما از مغزم به قلبم وصل است و میزند  خون را به سرعت به دیواره قلبم میکوبد و برای همین است بد بودن من فکر ها حبس شده اند درون قلبم و مغزم مضر شده ام .. خطرناک شده ام .

این روزها کمی حسود شده ام  ! حسوده شده ام و این دلیل همه این تنهایی هاست دلیل تمام این بی حوصلگی ها .. مصیبت ها من به تو حسودی میکنم .. به زمینی که رویش قدم میگذاری حسادت میکنم به دستی که تو را نوازش میکند حسادت میکنم .. من به لاک روی ناخن هایت حسادت میکنم

به کتاب های فلسفه ای که میخوانی حسادت میکنم به لوازم آرایش ات که بی مصرف ترین و بی ربط ترین چیز ها در دنیایت هستند حسادت میکنم چرا که تو بدون آنها هم زیباترین زیبای دنیایی من به تو حسادت میکنم .. چون تو یک توی خوب داری .. اما من ... من نه .. برای همین است بد بودن من .. من برای اینکه بد بودم تنها نشده ام .. برای اینکه اینقدر تنها بوده ام بد شده ام .. آخرین باری که گفتی دوستت دارم کی بود ؟ تو گفتی .. من هم خوشحال شدم .. از آن خوشحال بودن های مردانه که به همه چیز قانع میشود .. حتی به کم بودن تو ولی پررنگ بودنت به زور بازویش قانع میشود .. همانقدر که بتواند برای تو در یک مربا را باز کند کافیست به فنی بودنش قانع میشود .. همانقدر که بتواند ماشین لباسشویی را تعمیر کند کافیست به همه چیز قانع میشود .. شاد میشود .. میخندد .. زندگی را نفس میکشد ..

میدانی من همیشه چنین چیزی در دنیایم کم داشتم

این من نفرت انگیز .. این من چرک آلود .. یک غده سرطان .. یک منزوی تاریک .. یک شیطان همیشه منتظر عکس العملت بودم .. اما تو بیشتر اوقات ساکت بودی .. سر کار خودت .. ساکت هستی .. یکی از دلایل خوب پشت کنکور بودن من تو بودی .. خواستم به تو نزدیک شوم .. خواستم بیشتر داشته باشمت این من نفرت انگیز دنبال یک بهانه برای خوب کردن خودش بود .. شاید بگویی چقدر به فکر خودم هستم اما نه ... من همیشه به فکر خودم نیستم .. من همیشه به فکر تو ام .. مثل همین الان که دارم از تو مینویسم .. کاش کسی بود از تو خبر می آورد .. کاش میشد ببینمت .. کاش می آمدم سر کوچه تان .. اهان نه .. کوچه ندارید .. کاش میشد بیایم به آدرس نصف و نیمه ایی که گفتی و در سه ثانیه حفظ شدم و یک سنگ ریزه کوچک پرتاب کنم سمت پنجره اتاقت

تا شاید بیایی .. تا شاید ببینمت .. اما صبر کن .. اتاق تو که پنجره ندارد ..گوش هایم نمیشنود .. چشم هایم نمیبینند .. دهانم تکان نمیخورد .. صدایی از من بلند نمیشود 

من ظرفیت پایینی دارم .. وقتی به تو فکر میکنم تمام اعضای بدنم فکر میکند .. چون ظرفیت فکر تو بالاست 

خواستم آنطور که تو میبینی ببینم .. فهمیدنش سخت بود .. 

ساکت بمانم.بی عکس العمل .. هوشمند .. اما هیچوقت نتوانستم .. قلبم را گرفتم گفتم خفه شو .. اما هیچوقت خفه نشد .. هیچوقت خفه نشد .. حرف هایم زیاد شده .. نیستی .. شاید به خاطر همین است که خط هایم را طولانی تر مینویسماین من نفرت انگیز .. آنقدر نفرت انگیز بوده که تو صلاح نمیدانی جواب سلامش را بدهی ! من به قلبم قبل تو قول داده بودم هیچکس را درونش راه ندهم اما حالا که قولم را شکستم و قلبم راضیست .. قول داده ام به قلبم تا قیامت در قلبم بمانی.شده نصفه نیمه .. شده یک تصویر .. یک صدا .. یک حرف .. یک اسم..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

542

پرسید تا حالا چقدر تنها شدی؟ حاضری پول بگیری تنها باشی؟ اصلاً به تنهایی فکر کردی؟ و من در جواب همه سوالاتش گفتم از کجا می‌دونی نیستم ؟ قبلا اینطوری نبودم اما جدیدا من تنهایی رو دوست دارم، همون قدر که آدم‌های تنها رو دوست دارم. یه مدل تنهاییِ خاص، یه مدل تنهایی که نیاز نیست هوارش بزنی! یه مدل تنهایی که از ظاهر بگو بخندی و کلی دوست و آشنا و روابط اجتماعی وسیعی که داری بیرون نمی پاشه و توی ذوق نمی‌زنه. یه مدل تنهاییِ خاصِ درونی فقط برای خودت و خودت. از این مدل تنهایی که کلی حرف واسه خودت داری، یه عالمه دلیل برای خودت داری، فقط و فقط برای خودت. فقط و فقط برای خودت چون توضیحش به بقیه سخت که نه؛ خیلی سخته، که توضیح و توجیه کردنش واسه کسی ممکن نیست، که کسی درک نمی‌کنه، که به واژه کشیدنش ازت کم می‌کنه. توی این مدل تنهایی خودت می‌دونی که درست‌ترین راه و روش رو انتخاب کردی، اونقدر که هزار بار هم برگردی عقب؛ باز هم همین راه رو میری، آخه خودت خوب می‌دونی داری در جهت آرامش خودت حرکت می‌کنی و همه اینها توضیح دادنش به بقیه خیلی درد و رنج داره ... توی این جنس تنهایی؛ فداکاری‌ها و گذشت‌ها و از خود گذشتگی‌هات دیده نمیشه و به چشم نمیاد، خیلی وقت‌ها هیچ کس حتی متوجه نمیشه که چقدر براش گذاشتی، که چقدر برات می ارزیده، که چقدر برای خودت سخت بوده و راه سختی رو تا اینجا بودن یه تنه گز کردی. همه‌ی ارزش و جذابیت این مدل تنهاییِ خاص به اینه که تنهایی‌ات رو با احد الناسی شریک نشی، که از این با خودت بودن لذت ببری، که انقدری خودت رو دوست داشته باشی و به قدری حریص ِ خودت باشی که حاضر نباشی از حال خوبت خرج کنی، که با حرف زدن و بروز دادنش ازش کم نکنی ... اصلاً ته تهش همون که اول گفتم، من تنهایی رو دوست دارم، همون قدر که آدم های تنها رو دوست دارم

ولی تو باور نکن منم دوست دارم معشوق داشته باشم ... عشق تو وجودم گندیده ... کدر شده از بس مونده و راکده

چقدر باید زمان بدم لب پنجره نشسته باشم خوابیده باشی رو تخت ازم عکس بگیری پست کنم تگت کنم !؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

541

هر کسی حالمو میپرسه میگم مرسی ! بهتر از این نمیشم

اونم خوشحال میشه و یه لبخند میزنه .. و تموم میشه .. 

خیلی خوبهحوصله بحث کردن در مورد اینکه چرا حالم خوب نیست ندارم حالم خوب نیستدروغ نگفتم بهش ...

بهتر از این نمیشم ... مثل این میمونه که من مثلا عدد منفی 5 باشمخیلی زور بزنم بشم منفی 3 ! مثبت تر از این نمیشماما مثبت تر هم نیستم برای دوستی از تو چه انتظاری داشته باشم ؟ وقتی بهترین دوستم منو زمین زد ؟؟برای موندن از تو چه انتظاری داشته باشم ؟  وقتی موندنی ترین تو زندگیم رفت ؟چرا من حرفاتو باور کنم ؟چرا چت های مسخره و تکرار شدنیتو باور کنم ؟اولین نفری نیستی که از این چیزا فرستادی  فاصله بگیر لطفا فاصله بگیر که من متنفرم از آدمهایی که دو رو دارندکه زود قضاوت میکنند و میبرند و میدوزند من متنفرم از قول بودن ها و بی دلیل رفتن ها  دیگر زندگی تکراری شده  اینی هم که میبینی نفس میکشد  که میبینی الکی لبخند چاپ کرده روی صورتش فقط به خاطر هیچکس مانده هنوز ..وگرنه این زندگی و این چرخه مسخره خیلی وقت هاست که تکراری شده پس نمان .. زوووود برو .. و دوور شو  نه به انتظار کسی  نه انتظار از کسی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

540

زندگی یعنی به چیزی فکر کنی که با اینی که هستی خیلی فرق داشته باشه

این بدترین حس ممکنه

زندگی یعنی بدترین حس ممکن

یعنی دلت بگیره از این فاصله

فاصله چیزی که هستی و چیزی که میخای باشی 

قطعا خدا ما رو برای فقط برای حسرت خوردن نیافریده دیگه ... 

پس کی قراره بشه اونی که میخوایم ؟؟ 

چرا نشد اونی باشم که یه بار .. یه بار به سرش نزنه که پسر تو چقدر تنهایی

چرا نشد یه بار اونی باشم که کمبود روحی نداشت تو زندگیش

چرا نشد یه بار به آینده فکر کنم و بغض گلوم رو فشار نده

چرا نشد ؟؟؟

چرا نشد بچگی بکنم ؟؟

جوانی بکنم ؟ 

چرا نشد یک ساعت ! یک ساعت تو زندگیم از ته دلی خوشحال باشم

چرا هیچ چیزی پایدار نبود ؟

پس کِی قراره بشه ؟ 

وقتی که دیر شد ؟؟

این زندگیه ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور

539

میشود بمانی ؟ میشود بیایی و نروی ؟ کمی بمان بگذار دمی نفس بکشم در تو ترس نداشته باش .. جنون و دیوانگی من با نفس منتقل نخواهد شد حرمت نگه دار...گلمحرمت روزهایی که مرا عزیزم خطاب میکردی حرکت دوستت دارم هایی که گفتی را لااقل ...خاطره ها را با لحن تندت نخراش..

روزی تو هم مثل من دلتنگ میشوی .. شاید لحظه ای.. شاید هفته ای .. اما دلتنگ میشوی مطمئن باش آنقدر طول خواهد کشید تا اسمم را به یاد بیاوری .. و در یک چشم بر هم زدن .. مثل یک صاعقه .. تمام روزهای با من را مرور خواهی کرد لحظه ای با من باش کنار داستان زندگی من بنشین میخواهم بگویم چگونه رفت عمر من چشمان من قلب من کمی سکوت کن .. در چشمانم خیره شو .. آنقدر که مثل قدیم ها یک آن هر دو بزنیم زیر خنده حالا نخند و کی بخندبخند .. به دیوانگی هایم .. به دیوان نوشتن هایم برای چشمانت 

بخند که خنده بر صورتت می آید .. مثل قطره باران روی برگ عبور کن در خاطره ها .. به یادت بیاور که چقدر خوب بودی که چقدر خوب بودم که چقدر خوب بودیمکه چقدر خدا خوشحال بود .. آسمان میرقصید و میچرخید تو میخندیدی و من زندگی میکردم چشمانت را ببندحس کن مردی به قامت من را  که از پشت به تو نزدیک میشود

دست در جیب و در جیب کادویی ناقابل به اندازه یک گردنبندآبی فیروزه ایی یک نشان آبی .. به نشانه دوستی آبیمان !زمزمه کن زیر لبت همان شعر را زمزمه میکردی درِ گوشم دلمان تنگ شد و قافیه ها ریخت بهم ...یک آدم پوچ شده ام بی مصرف بی انگیزه دور آینده را خط کشیدم مانده ام تا بیایی اما نمیایی بیهوده نشسته ام .. 

شده ام یک آدم بیهوده بعضی وقت ها حوصله ام سر میرود 

تو را کنارم تجسم میکنم که آمده ای  دستانم را گرفته ای

با همان لحن همیشگی میگویی دیوانه ! من که جایی نرفتم !راست میگویی خب  تو که نرفتی .. تو فقط غیب شدی 

ناگهانی همانطور که ناگهانی خودت مرا عاشق خودت کردی بعد تو من دیوانه شدم بعد تو بودنم بیهوده بود نبودنم چیز عجیبی نبود بعد تو همه از من ترسیدند من هم از همه ترسیدم دور شدم از خودم همانطور که تو دور شدی از من

بی دلیل و ناگهانی بعضی وقت ها دلم به شدت یک قتل میخواهد قصه قتل خودم یک شب هر چه قرص دارم را حل کنم درون یک لیوان و سر بکشم وصیت نامه ام را با سرگیجه های احتمالی و حال بدم بنویسم وصیت نامه ایی که شاید روزی تو خواندی .. که اگر نخوانی هیچوقت کسی آن را نمیخواند ساعت را کوک کنم و بعد آرام و ساده بخوابم

اما حیف .. حیف که تو  هستی .. حیف که میگویی خودخواه بود .. ضعیف بود .. بعد تو من از دنیا بیدار شدم .. اما لبخند زدم تا تو نفهمیبعد تو من هر شب راس ساعت یازده و نیم ، تو را آرزو کردم و هر صبح در جای خالی تو ، مرده بودم بعد تو هیچ چیز سر جایش نبود هیچ چیز ..لعنت به زندگی بی تو

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور