.: ɪᴍɪᴍᴇᴄʜ :.

451

ادم گاهی چقدر بچه میشود!چقدر غیرقابل تحمل میشود !

چقدر تغییر میکند به یکباره !چقدر بی جنبه میشودچـــــقـــــدر...آدم همین ست . . . دختر و پسر ندارد

پیر و جوان  نداردکافیست یکبار از طرف کسی که دوستش دارندنادیده گرفته شوند!کافیست از طرف کسی که عاشق اند بی اهمیتی ببینند بی مهری ببینند!بی عشقی ببیند....از جوان شانزده ساله فرض کن تا مُسن ترین افراد!مرد که بی مهری ببیند بدجور بهم میریزد!داخل خلوت خودش میشود از همه کس و همه چیز دوری میکند تا بفهمد چرا مورد بی مهری قرار گرفت!مدام گیر میدهد چرا زنگ نزدی چرا موهایت بیرون است چرا لباست این است!؟انگار میخواهد ثابت کند دوستت دارد!میدانی!؟مرداست غرور دارد غرورش که بشکند...........

از همه کس دور میشود و همه آنرا به قهر کردن و بچگی

متهم میکنند!زن که بی مهری ببیند به یکباره ناامیدمیشود دیگر زن نمیماند!میشود مجسمه ای که مدام حرف میزند و گیر میدهد......داخل لک میشود و دیگر نمیخندد!متهم اش میکنن به بداخلاقی!میدانی!؟زن است!همه دارائی اش عشق است!وقتی از همان عشق بی مهری ببیند احساس میکند وجود ندارد! این بزرک مرد و زن را که گاهی بچه میشوند را دوست دارم!عشق را در وجودشان میبینم!هیچ چیز مهم تر از حالِ انسان نیست!وقتی عشق حالش را دگرگون میکند یعنی واقعا عاشق است!برعکس کسانی که بی مهری که میبینند خودشان را با دوست و فضای مجازی مشغول میکنند تا فراموش کنند!آدم های درگیر عشق را دوست دارم!آدم های عاشق را دوست دارم!

 

450

آدم های تنها یک جور عجیبی نگاه می کنند . یک سکون نا متناهی در عمق چشم هایشان پیداست . مردمک هایی کدر و پس زمینه ی سفیدی که به زردی می زند . خوب که در صورت شان دقیق شوی ، لب هایشان همیشه خشکی می زند . البته سعی می کنند با دندان ها پوست ها را جدا کرده و تف کنند ، اما گاهی آنقدر در خودشان فرو می روند که این امر را نیز فراموش می کنند . خشکی لب ها به خاطر سکوت وهم انگیزی است که گلویشان را گرفته است. این سکوت ابتدا به صورت جبری و در ادامه به صورت اختیاری پدید آمده است . به نحوی که آدم های تنها ابتدا سعی در پیداکردن آدم هایی قابل اعتماد ، همراه ، و همدرد می کنند تا با انها حرف بزنند اما در نهایت به خاطر نیافتن چنین افرادی تصمیم به سکوت می گیرند . آنها در اعتراض به حرف های صد من یک غاز اطرافیان از قبیل : " این نیز بگذرد " ، " بابا بی خیال ، سخت میگیری ها " ، "ای بابااااا! تو هم که هر دفه که مارو می بینی پ ری و د ی " ، " تو رو خدا بکش بیرون ازین حرفا ، خسته نشدی انقد ادای آدمای داغون و دراوردی؟‌نگاه کن ! ملت همه دارن تو همین مملکت زندگی می کنن ، کدومشون مثه توان آخه ؟" ، " ببین ! تو باید فراموشش کنی ، چیزی که زیاده دختر/پسر خوب ، الان بلانسبت سر سگ بزنی دختر/ پسر خوب در می آد " ، " ببین اصلن برو سفر ، یه هوایی به کله ت می خوره بر میگردی " و ... تصمیم به سکوت و در نهایت لال شدن می گیرند . نکته قابل توجه در این امر نگرانی اطرافیان و دوستان در پی سکوت و گوشه گیری آدم های تنهاست که پس از وقوع این مهم، سعی در یافتن چرایی این عمل  می کنند و در صدد کمک کردن به آنها بر می آیند .جالب اینکه با همان جملات همیشگی و تکراری ،روی اعصاب و روان آدم های تنها اثر منفی گذاشته و در عین حال،خود را دوستانی با معرفت ، از خود گذشته ، همراه و همدم می دانند. این واکنش اطرافیان نسبت به آدم های تنها ، سبب می شود که آدم های تنها علاوه بر سکوت و سکون ،دچار بیماری هایی از قبیل افسردگی شوند که در نهایت به دیوانگی ختم می شود .

یکی دیگر از نشانه های آدم های تنها سرعت پیاده روی آنها در خیابان هاست . آنها طوری راه می روند که در میان جمعیت حاضر در خیابان ها گم شوند ، و بیش از این به چشم نیایند ، آنها نگاه شان را روی آسفالت متمرکز کرده و اغلب در ذهنشان در حال درگیری ، فحش ، خواندن شعر و مرور خاطرات هستند

آنها هیچ عکس العمل قابل توجهی نسبت به هیچ چیز نشان نمی دهند

حتی دیده شده که در خیابان ،صحنه ای هیجان انگیز، نظیر نزاع دو مرد با سلاح سرد، آدم های تنها را مجذوب خود نکرده، به طوری که یک نگاه هم به اطرافشان نینداخته اند .

آنها اغلب در مواجهه با حرف هایی مانند :" عجب هوایی شده ها، " مردم فرهنگ ندارن به خدا " ، "آقا زمونه عوض شده ، ما کی قبلن از این برنامه ها داشتیم ؟" ، " —-یرم توون خار مادر این حرومزاده ها بره که مملکت واسه ما درست کردن "  "آخوند ها همه شون دزدن " و ... تنها سکوت کرده و در مقابل هرگونه تلاش مذبوحانه ی گوینده ی این سخنان ،مبنی بر بیرون کشیدن تاییدیه با تکذیبیه در مورد سخنان شان ، مقاومت می کنند .آدم های تنها معمولا در مترو و اتوبوس مورد توجه دیگران قرار می گیرند ، به نحوی که هر چند نفری که در موقعیت مذکور ، در اطراف انها قرار دارند ، با یک هماهنگی ناخودآگاه دسته جمعی ، به این تنهایان "زل" زده و لحظه ای از نگاه کردن و ورانداز کردن سر تا پای آنها دریغ نمی کنند . آدم های تنها معمولا با چپاندن هندز فری در گوش خود و بستن چشم هایشان به روی اطرافیان ،از این قائله جان سالم به در می برند.گوشی همراه آدم های تنها ، نه تنها صرفا یک وسیله ی ارتباطی نیست بلکه به عنوان ساعت دیجیتال مورد استفاده قرار می گیرد .آدم های تنها دارای خصوصیات متعدد دیگری نیز هستند که به دلیل اطاله ی کلام از بازگو کردن آنها صرف نظر می شود.لازم به ذکر است که تنهایی مراتبی دارد که "تنهایی در جمع" بالاترین مرتبه ی آن محسوب می شود.در  انتها ،توصیه ی من به عنوان یک عضو کوچک از جامعه ی بزرگ تنهایان این است که ما را به حال خود گذاشته و کمتر به پر و پای ما بپیچید و کمتر ما را با جملات و راه کار های کلیشه ای و تاریخ گذشته ی خود ارشاد فرمایید. ما خودمان این نوع زندگی را انتخاب کرده و از آن راضی هستیم و نیازی به همدردی ها و در اکثر قریب به اتفاق موارد، مزاحمت های شما نداریم .باشد که هر چه سریع تر به درد خود مرده و دنیای زیبای شما را از لوس وجود خود پاک و منزه کنیم .

 

449

یکنفر صبح تا شب در گوشت زمزمه میکند که دوستت دارم که زندگی اش توئی ؛ عمل هم میکند اما زمزمه هم میکنــد برایت ؛ یکنفر هم صبح علی الطلوع میزند بیرون کار میکنــد زحمت میکشد که بفهماند دوستت دارد ؛ یکنفر صبح تاشب درخانه ات میماند و خانه ات را مدیریت میکند و فرزندهایت را بزرگ میکند که بفهماند دوستت دارد ؛ میگوید اما عمل هم میکند بین دوست داشتـن کسی که میگوید وکسی که عمل میکند فرقی نیست تنهاشیوه ابرازش فرق میکند ؛ تنها فهم تو فرق میکندکه دوست داشتن اش را میفهمی ؟! میخواهم بگویم به اندازه تعداد آدم های موجود در سطح زمین شدت و شیوه دوست داشتن وجود دارد ؛ اگر شیوه دوست داشتن طرفتان مطابق میل شما نیست دلیل بر دوست نداشتن شما نیست ؛ اگر شیوه دوست داشتنتان مطابق میلش نیست دلیل بر نقص شما نیست ! همین !

448

مثلا جنگ باشد و تو همسرم باشی. یک روز که من بعد از حموم موهایم را رو به روی آینه سشوار میکشم و پیراهن آستین بلند چهارخانه ام را پوشیدم بیایی و بنشینی روبرویم و زل بزنی به چشم هایم و زل بزنم در چشم هایت و بگویم که باید بروم جبهههمینقدر کوتاه، همینقدر صریح. تو نه ناراحت شوی نه گریه کنی، نه جیغ و داد راه بیندازی نه چنگ بیندازی لای ریش هایم و صورتم را خراش دهی، نه بق کنی یک گوشه و زانوی غم بغل بگیری و نه خیره بشوی به یک نقطه و آرام آرام اشک بریزی. بجایش بروی عکس سه در چهاری را که هفته قبلش از عکاسی محل برای دفترچه بیمه ات گرفته بودی را ، بیاوری و بگذاری کف دستم و از من قول بگیری که هروقت دلم تنگ شد انگشت اشاره دست راستم را اول بگذارم روی لب هایت و بعد یواش فشار دهم روی گونه دختر سه در چهاری توی عکس. بعد هم شروع کنی هفت تا آیه الکرسی و هفت تا قل هو الله و هفت تا حمد بخوانی و تو تمام مدت خیره بمانم روی لب هایت که تند و تند باز و بسته میشوند و با هر بسم الله جدید لبخندم پررنگ تر شود و ولاالضالین آخر را که شنیدم، چشم هایم را ببندم تا تمام قل هوالله احدها و اهدنا الصراط المستقیم ها و لا اکراه فی الدین هایی را که فوت کردی توی صورتم ، یک جا بفرستم به ریه هایم ... ... ... 

 

447

تو از همان ها بودی که احساس تاوقتی برایت زیبا بود که رفاه درکنارش باشد رفاه که نبود قید احساس هم میزدی ؛این راهم من فهمیدم هم خودت ؛ادامه مان به جایی خوبی ختم نمیشد این شد که تصمیم گرفتم به قتل برسانم ؛ نمیدانم شاید خیلی طول بکشد که یک روز درک کنی ؛ اصلا شاید آن یک روز نرســد نفهمی ؛ اما بدانی و ندانی من میدانم ؛ یک روز به خودت می آیی و می بینی ؛ میفهمی :خودت که برسی همان اول، نداری و بدبختی مان را می فهمی خودت خواهی دانست رفاع از نظر من و تو فرق دارد و رفاهی که من مد نظر دارم برای تو حکم فقر دارد : خودت متوجه می شوی که چرا همیشه موقع حرف زدن با تو، بغض می کردم حواسم را به زور جمع میکردم تحمل سختی کشیدنت را ندارم نداشتم. تحمل اشک ریختنت را ندارم و نداشتم نمیخواستم همیشه حسرت بکشی. نمی خواستم انگشت نما باشی.نمی دانم. دکتر هم می گفت من از تو با دل و جرات ترم فکر کنم راست گفته من سر جنگ با دنیا را داشتم و تو سرزندگی قصد عقب نشینی هم نداشتم من عادت داشتم به جنگیدن. فکر کنم تو این دنیا را بهتر از من بفهمی. شاید هم من باید از تو یاد بگیرم. ببخش پریشان حرف می زنم. هول کرده ام. سخت شده برایمحس می کنم حرف زدن با کسی که قرار بوده بکشمش سخت است. تصمیم گرفته بودم هیچ حرفی نزنم. به روی خودم نیاورم. اما خوب... گفتم شاید بزرگتر که شدی روزی دست بر قضا بفهمی من  مبخواستم تو را بکشم؛ آن هم دقیقا زمانی که هیچ حواست نبود گفتم شاید به دل بگیری. گفتم شاید بخواهی حتی انتقام بگیری. حق داری. تصمیمم بی رحمانه بود. اگر هم این ها را می گویم به خاطر این است که دلخوری آن روزت کمتر شود. اصلا گفتم که خودت که آمدی می فهمی نگران چه بودم. به دلم می گویم کاش درکم کنی. کاش خودت را بگذاری جای من. من حتی فکر نکن دوستت نداشتم که می خواستم بکشمت. ببین عزیزم من توجیه بلد نیستم. فقط خواستم کمتر زجر بکشی. همین شد که تصمیم به قتل گرفتم اما تو را نه من خودم را کشتم عشق جوانه زده در دلم را کشتم که تو بهتر باشی ... که تو رشد کنی و جوانه من سرت را پایین نکشد دوست داشتم دفعه‌ی بعد که ببینمت، شانه بزنم به موهایت. اولین کسی که شانه را ساخته، باید خیلی عاشق بوده باشد. فکرش را بکن؛ می‌خواسته دختر را بو کند، اما رویش نمی‌شده؛دوست داشتم دفعه بعد که میبینمت ... اصلا بیخیال دهانت را شیرین کن ؛ سنگ راهم نشستی ایراد ندارد ؛ فقط میخواستم بدانی که چرا قتل کردم ؛ فاتحه ام نخواندی ایراد ندارد 

 

446

این مهمه که به خود کفائی برسی ؛ اینکه اولویت اولت خودت باشی ؛ آدم های هنرمند ؛ آدم های درون گرا ؛ آدم های هنری توی خودشون غرق میشن موقع اتود زدن توصیه میکنه هر کس برای خودش موزیک دلخواه تون رو بزارید اتود بزنید ؛ آدم های هنری توی تمام زندگیشون تمام مراحل با موزیک کار میکنن ؛ موقع طرح زدن ؛ موقع جمع و جور کردن ؛ موقع حمام کردن ؛ موقع تفریح کردن و موقع کار کردن ؛ و  ... این یعنی در همه حال خودم مهمم ؛ یعنی بزار در همه حال حتی در مواقع جزئـی هم از کارم لذت ببرم ؛ حتم دارم استاد میخواد از ترم یک به دانشجو هاش آموزش بده و این قدرت رو توی وجودشون تقویت کنه که آهای ! حواست هست ؟ حس خوب و خودت واسه خودت ایجاد کن ! منتظر نباش یکی از راه برسه در دلت رو باز کنه یه مشت حس خوب بریزه توی دلت ! این خوبه چون خودت میشی اولین رفیق و معشوق خودت این خوبه چون وقتی حالت خوبه منت کسی روی سرت نیست که من هستم که حالت خوبه ! این خوبه چون به خود کفائی میرسی خودت میتونی حال دلت رو خوب کنی ! شاید اولین و مهم ترین دلیل باشه که به هنر روی آوردم ؛ برای مثال وقتی حالت خوش نیست وقتی زندگی برات یکنواختی به ارمغان میاره مثل یه دیوونه به خودت میگی پاشو جمع کن بریم شمال ...

پ ن :

لوکیشن ؛ گردنه کدوک ؛ کیلومتر چهار ؛ میون مه

پ ن :

بهانه نیار که من نمیتونم تنها برم مسافرت ! فقط مسافرت نیست برای مثال وقتی حالت خوش نیست وقتی زندگی برات یکنواختی به ارمغان میاره مثل یه دیوونه به خودت میگی پاشو جمع کن بریم پارک ؛ برای مثال وقتی حالت خوش نیست وقتی زندگی برات یکنواختی به ارمغان میاره مثل یه دیوونه به خودت میگی پاشو جمع کن بریم بستنی دبل چاکلت بخوریم ؛ برای مثال وقتی حالت خوش نیست وقتی زندگی برات یکنواختی به ارمغان میاره مثل یه دیوونه به خودت میگی پاشو جمع کن برقصیم یکم و ....

445

اون همه چیز رو فراموش کرده بود ؛ من هر شب همه چیز ناخودآگاه برام تکرار میشد اما اون ... شاید هم تظاهر میکرد به فراموش کردن ؛ شاید اون هم فراموش نکرده بود ؛این حس در دوست داشتن همیشه من رو آزار داده ؛ اینکه تو مطمئنی که به اون فکر میکنی و داری تظاهر میکنی که فکر نمیکنی و شک داری به اینکه اون بهت فکر میکنه و تظاهر میکنه که فکر نمیکنه یا واقعا فکر نمیکنه ؟ من تنها بودم ؛ در ظاهر دورم شلوغ بود اما تنها بودم اینکه ایستاده باشی جلوی اتفاق های زندگیت و ببینی تنهایی خوب نیسن من نمیدونم تنها موندم یا تنهام گذاشتن یا چی؟ مسئله ی اصلی من حمایت بود  حمایت نه به معنی اینکه کسی راه درست رو نشونت بده یا چم و خم راهی که میدونی درسته رو بهت بگه، حمایت به این معنی که اون کَس چیزی رو با تموم وجود بخواد که تو تصمیم داری بخوای ، دنبال چیزی باشه که تو هستی. حمایت یعنی راه من رو باهام بیا و مراقبم باش ، یعنی بذار حداقل یک بار برای چیزی که میخوام تلاش کنم ، حمایت این نیست که به من بخندی یا برام رو تُرش کنی و بگی که "راه درست" چیه، من راه درست خودمو انتخاب کردم! اصلاً راه درست منم! حمایت یعنی وقتی برمیگردم ببینم هستی! ببینم ایستادی و توی سختی مسیر باهامی! حمایت این نیست که فرمون بدی ، اینه که فرمون من رو بری! حمایت یعنی ببینم اگه میگم این تو هم بگی این. من میخوام مهمترین تصمیم زندگیم رو بگیرم ، اما حامی نداشتم ندارم ؛ و همین یعنی من همون قایق بی حرکت ام که موج ها براش تصمیم میگیرند ...

444

ساعت ده صبح خوابم میاد هنوز ! دیشب از ساعت یازده خوابیدم یکسره تا نه صبح امروز میشه به عبارتی ده ساعت خواب اما من هنوز خوابم میاد انگیزه ای نیست درامدی نیست فقط امیدوارم یه جوری خودش درست کنه همه چیز رو ؛ عقلم دیگه به جایی قد نمیده فکرم خسته ست ... خودمم خستم ...

۱ ۲ ۳ . . . ۲۱ ۲۲ ۲۳